<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماجراهاي يک دروغگوی خوش حافظه</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com</link>
<description>اخمالویي كه نازش نمي آيد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 04:10:19 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ساقی بيار باده که رمزی بگويمت</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;1. آن قدیم ها توی حیاط نصفه نیمه خانه مان، یاس قد کشیده ای بود که عصرها همدم چایی و عصرانه خانوادگی ما می شد. حرفش را با بویش می زد لامصب؛ و کم پیش نمی آمد که برای مان آواز هم بخواند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;2. MP3 player موجود دوست داشتنی عجیبی است. لذتی که در شنیدن موسیقی با آن هست، در آیفون و آیپاد و هیچ کدام از این آی داد و بیداد های تکنولوژیک امروزی نیست. یکی از لذت های بی نظیرش، بالا و پایین کردن آهنگ های دلخواه و دلنخواهت است؛ آن هم وقتی دستت توی جیبت! اینکه با یک دکمه آهنگ دلخواهت را replay می کنی. اصلا همین که بغل دستی ات توی اتوبوس یا تاکسی نداند که داری با آهنگی که می شنوی حال می کنی، یک حس ملکوتی دارد. یک لذت ناب، خالص، و اختصاصی.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;3. یاس خانه مان خشک شد. نمی دانم کدام دختر عمه یا عمو یا دایی یا خاله دستش یا پایش خورد به سطل پر از کف خانه تکانی، درست پیش پای بهار.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;4. MP3 Player من هم داغان شده. یک بار فکر کردم سوخته، بازش کردم و ور رفتم باهاش و صدایش درآمد، اما تصویرش دیگر نه! مانیتورش را سوزاندم. الان که آهنگ گوش می کنم نمی دانم که بعدی چیست، کی قرار است بخواند، و چه حالی به من بدهد. و این، آن حس ملکوتی را که گفتم، دوچندان می کند برایم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;5. خواب صبح بهاری را بیدار شوی که بروی سرِ کار؛ سرِ کار، advisorِ چلمنگت بیاید و تمام کارهای دو هفته قبلت را نادیده بگیرد و تمام برنامه های دو هفته بعدت را به هم بریزد، دعوایش کنی حسابی، بعدش بروی خرید که به همه اتوبوس ها و قطارها دیر برسی و ای داد، ای داد. آخرش توی اتوبوس آخری که داری میایی خانه بیرون از شهرت، پنجره های اتوبوس همه باز باشند، دو تا سیم توی گوشت، دستت توی جیب روی MP3 playerَت، با صدا، بی تصویر، نغمه در نغمه، و هر نغمه به یاد یاری. و کس نداند که تو در کدام نغمه ای.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;6. ای داد، هی بیداد&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 04:10:19 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفنگت را زمين بگذار!!</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(102, 102, 102); font-size: 11px; line-height: 17px; -webkit-tap-highlight-color: rgba(26, 26, 26, 0.292969); -webkit-text-size-adjust: auto; &quot;&gt;چيزى رو كه ميخواى، اگه بخواى با چنگ و دندون به دستش بيارى، بايد با چنگ و دندون هم نگهش دارى. و اگه بخواى با آرامش به دست بياريش، با آرامش هم پيشت مى مونه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 06 Apr 2012 01:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>the width of my dreams</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>
خیالت از خودت تُپل تره.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 19:13:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروعی دوباره آیا؟</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;Go
Daddy&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot;&gt;
&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بالاخره کار خودش را کرد. آن قدر روزی سه  تا ایمیل فرستاد که این &lt;a style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://coyfrown.com&quot;&gt;دامینت&lt;/a&gt; از دست برفت که
واقعن حس کردم دامنم است که از کف می رود. 70 دلار و بنگ!! یک سال دیگر لااقل می
ماند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot;&gt;راستش
خودم هم دلم برایش تنگ شده است. حتی برای آدمی که آنجا می نوشت. کم پیدا می شود
بخش هایی از گذشتۀ آدم که طرف خودش از آن خوشش بیاید و این وبلاگ، از آن
&quot;کم&quot; های من است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot;&gt;همه
چیز از بیست و پنجم بهمن پارسال شروع شد. وقتی آن متن کذایی را توی دث نوت گذاشتم
و بعدش بنگ!! کلا روزنوشته هایم از دست پرید. توذوقیِ شدیدی بود. محکم. دنده هایم
شکست. اینجا را خریدم و سعی کردم دوستش داشته باشم. اما این واقعیت مزخرف که از
ایران به جز با وی پی ان نمی شود دیدش، دنده های سمت دیگرم را نشانه گرفت، و چیزی
که این وسط برایم نماند، ذوق بود. و کم کم به بن بست رسید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot;&gt;از نقش
ایمیل های &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;Go Daddy &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot;&gt; و اصرارهای فراوان دوستان دیده و نادیده بگذریم،
نمی شود از ترکیب جادویی سلینجر-ناظری گذشت که وقتی دیدند که آنقدر سخت جان شده ام
که تکی از پسم برنمی آیند، امروز و امشب، دست در دست هم، با دو سلاح مخرب شان،
&quot;فرانی و زویی&quot; و &quot;ساقی نامه 1 و 2&quot; سرم ریختند و من را حسابی
ساختند. دیوید جروم حتی تیرهای سقفش را برایم تیز کرده که الان کنار تختم پخش و
پلا هستند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot;&gt;نمی
دانم. علنی کردن خودم کار عاقلانه ایست یا نه. اما امشب حکایت ما، حکایت عقل نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Mon, 13 Feb 2012 00:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Diary</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>
آدم ها می میرند. آدم ها را می کشند.&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جواب آینده ام را می دهند: &lt;strong&gt;نه&lt;/strong&gt;!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و من یکی از این روزها می میرم.&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 01 Jun 2011 23:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>
&lt;div class=&quot;entry-body rtl&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;div class=&quot;item-body&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;div style=&quot;direction: rtl; text-align: right; &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;راستش
 برای چون منی که دیگر قرار نیست خرج و باجش را دانشگاه بدهد و به عبارت 
دیگر توی این امریکا دیگر منبع درآمدی ندارد، این کار به مثابه راه رفتن 
روی بند می باشد. اوضاع مالی به شدت لبه تیغ است. اوضاع کاری روی هوا. 
آینده هم که هیچش معلوم نیست. مسافرت توی این موقعیت یعنی خودکشی دقیقا. 
اما مسافرت برای یک آدمِ “&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://coyfrown.blogfa.com/post-110.aspx&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0); &quot;&gt;در ته خط جامانده&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;”
 تنها راهی است که می تواند دیوانگی را به تاخیر بیاندازد. و خب، هرچند من 
دیوانگی را در شرایط حاضر ترجیح می دهم، اما فعلا از عذاب های رسیدن به آن 
گریزانم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;پس می گریزم.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 17 May 2011 19:28:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;یک سازمان یا نهاد بین المللی باید باشد مخصوص به آخر خط رسیده ها. مخصوص 
خسته ها. آن ها که جان به لب رسیدن شان واقعی و درونی باشد، به هیچ جریان 
اجتماعی و سیاسی و این مزخرفات وابسته نباشد. و مهم تر از همه، مجوز سفر 
بدهد.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;همین الان می روم عضوش می شوم. می دانم که همۀ شرایطش را پاس 
می کنم. عضویتم که صادر شد، مجوزم که حاضر شد، می فروشم همه چیز را. Garage
 Sale می زنم و همه چیز را حراج می کنم. ماشینم را می فروشم، حساب های 
بانکی ام را می بندم. یک کولۀ بزرگتر می خرم. لپ تاپ و دو سه دست لباس و دو
 جفت کفش و ام پی تری پلیر را بر می دارم. ساعت بر می دارم با خودم، اما 
تقویم نه. اسیر نخواهم شد. یک دوربین می خرم و می زنم به راه. هرجا شد. 
احتمالا زود از امریکا می زنم بیرون. به هیچ چیز بند نخواهم شد. هرجا پولم 
تمام شد، می ایستم و کار می کنم. شده غیرقانونی. طی می کشم؛ آجر بالا می 
اندازم. به قدر کافی که شد، انگشت اشاره ام را می گیرم سمت صاحب کارم با یک
 لبخند، یعنی که You&apos;re the man، و ادامه می دهم.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;همه دارایی ام می شود
 کوله ام. به اندازۀ زورم بارش می کنم. چیز دیگری نه. به هیچ چیز وابسته 
نخواهم شد. از هر کوهی بالا می روم. توی هر جنگلی قدم می زنم. با هر کس دلم
 خواست می خوابم. هر آوازی را گوش می دهم. همه جوره می رقصم. زیر باران سفر
 می کنم. توی آفتاب داغ. شاید یک سر رفتم آمازون. پا بدهد به گرینلند، شاید
 هم نروژ. اندونزی. هرجا. مرز نمی شناسم.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;اگر همچین نهادی را سراغ دارید، نامردید اگر معرفی نکنید.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;mailto:coyfrown@gmail.com&quot;&gt;coyfrown@gmail.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 11 May 2011 20:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فلاکفا</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;راستش خودم هم نمی دانم دقیقا می خواهم این متن را به کجا برسانم. به خصوص آن هم اینجا، توی این بلاگفای گور به گور شده. خیر سرم &lt;a href=&quot;http://coyfrown.com&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;دامین&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; خریده ام و حتی تویش &lt;a href=&quot;http://coyfrown.com/deathnote&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;روزنوشت&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; هم می نویسم ماه به ماه! اما ظاهرا از ایران فقط می شود با وی پی ان خواندش و این یعنی توی ایران نمی شود دیدش. خب یکی ممکن است بگوید که چه؟ تو که برای خودت می نویسی! خب این حرف درست است. اما مسئله کلا چیز دیگری ست. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;هروقت نویسندۀ یک وبلاگ هوای این را داشت که مطالبش خوانده می شوند یا نه و کی ها می آیند و چند تا کامنت گرفته، این یعنی آن پست، یک دلنوشته یا روزنوشته نیست دیگر. یک غرغر بی خاصیت است. و خب من این روزها این نیاز به غرغر را توی خودم مثل چی احساس می کنم. باز شدن پیجم از هر کجای دنیا الان این نیاز من را ارضا می کند. یک جور بن بست است انگار.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;حالا که چه؟! خودم هم نمی دانم. الان که دارم این ها را می بافم، توی ذهنم این ایده وول می خورد که این خانه سابقا دوست داشتنی را تبدیل کنم به یک &quot;کپی خانه&quot; از روزنوشت های جدیدم. یعنی هرچه که قرار است توی آنجا بافته شود، برای ارضای حس غرغری من، اینجا هم یافته شود. هرچند ملت گودری و فیدخوان هنوز می توانند آن دو را از طریق فیدهاشان (&lt;a href=&quot;http://coyfrown.com/?feed=rss2&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;+&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href=&quot;http://coyfrown.com/deathnote/feed/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;+&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;) دنبال کنند، اما فعلا غرغرهایم را می ریزم توی بساط علیرضا شیرازی و بلاگفایش، شاید این خراب شده را هم از بیخ نابود کند، من بروم راحت بمیرم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;+ البته سایت اصلی هنوز کامل نشده. غرِ آن را هم سر فرصت خواهم زد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;+ راستی! گودری های عزیز بروید این&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt; &lt;a href=&quot;http://coyfrown.com/?feed=rss2&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;فید&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt; را فالو کنید و آیتم هایش را کلی لایک بزنید تا بشود توی لایک خور ثبتش کرد. برای شما هم بد نیست. کمی آرشیو می خوانید.&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Wed, 04 May 2011 11:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلبه ای که قرار است خانه شود</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;می روم از اینجا. &lt;a href=&quot;http://coyfrown.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#FF0000&quot;&gt;خانه جدی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;دم هنوز سر و وضعی ندارد. اما نوشتن چیزی نیست که بخواهد منتظر خانه باشد. فعلا بزرگترین مشکلم این است که فایل بک آپ به هیچ وجه توی سایت جدید آپ نمی شود و این خیلی بد است!! من آرشیوم را می خواهم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://coyfrown.com/deathnote&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#FF0000&quot;&gt;Deathnote &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;را هم راه انداخته ام. زیر نوشتن تویش را هم شروع کرده ام. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;فید هردوتایشان را می سازم و برای ریدرخوان ها می گذارم به زودی. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;ممنون که می آیید.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;+ فعلا توی اخمناز کامنت نگذارید تا درستش می کنم. کاری داشتید بیایید دث نوت.&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 28 Feb 2011 12:05:47 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی خودم را زیر باران می بینم که مُرده ام</title>
<link>http://coyfrown.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از بدی های زندگی در دنیای امپریالیستی امریکا این است که ماشین داشتن یک واجب عینی ست و پیاده رفتن یک مکروه مکدر. همین می شود وقتی اتفاقی فرصتی برای پیاده تا دپارتمان رفتن پیدا می کنی و شانسی هوا همچین ابرِ باران باریده و خالی شده است، شانسی تر ام پی تری پلیرت می افتد روی دور آهنگ ها خدا. اولش خود غلط بود آنچه می پنداشتیم از یاران و بعد راه می رود توی بیات ترک و بعدش می پرد به ابرها که ببار ای بارون ببار؛ بعدش آتش در نیستان سنگفرش ها می اندازد و تو را بالای بالا می برد، آن چنان که می نخورده، همه مستان سلامت می کنند و جان را هم غلامت. کم نیست از این ها صدای سخن عشق با تنبور و بعدش شبی را یاد بیاری که چشمم نخفت و شنیدم که پروانه با شمع چه ها گفت. بعدش یک هو ابرها راه بیفتند و تو زیر بوسه های باران مست شوی و هی مست تر و هی مست تر و هی که یاوران مَسِّم و مخمور باده اَلست.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دپارتمان کو؟ کجایی تو؟ اینجا غوغای عشق بازان است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 05 Jan 2011 21:45:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>coyfrown</dc:creator>
<guid>http://coyfrown.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

