تبليغاتX
ماجراهای یک دروغگوی خوش حافظه
2009/4/5
revenge

1.       نیکخواهی در هند نزد بزرگِ عزلت نشینی رفت تا رسم بزرگی بیاموزد. مرتاض، پس از آنکه با نگاه خود او را کاوید، پرسید: " خب پسرم! آیا هیچ دروغ گفتن بلدی؟" جوان بانگ برداشت که "هرگز!! این را هرگز!! من دروغ نخواهم گفت!!" مرتاض گفت:"برو و هر گاه آموختی بازگرد".

2.       نرغال کامنت دانی اش را بسته! خیلی دلم می خواهد از این احتمالا گذشتۀ محتوم او و شاید آیندۀ محکوم خودم با او بگویم. راستی! کسی نمی داند چطور می شود آینده را تلافی کرد؟؟

3.       از "سم" تقدیم به "هم"، با عشق و نکبت:

"حالا که هرزه های دلت را هرس می کنی

عشق مرا سهم خوشه چین ها نکن.

این گرسنه های پاپتی

عشق را نمی فهمند!"

احمدرضا توسلی

 

+ بقلم سم در 10:24