|
|
|
|
گنجشك، با سرعت هر چه تموم تر، روي مسيري كه با مكان تابعيت exponential داشت حركت مي كرد كه يهويي، موازي با مجانب عمود بر مكان تِلِپي افتاد لبه پنجره. گربه، داخل اتاق، بيدار شد... يه نگاه به پنجره انداخت... پا شد... كش و قوسي به بدنش داد... آروم آروم از روي ميز و صندلي ها اومد لب پنجره... با دست راست گنجشك رو برداشت و همون جا يه لقمه چپش كرد. . وسط آروغ زدنش مي شنيدم كه مي گفت: " اين سزاي كسيه كه فكر كنه همه پنجره ها شيشه دارن". پ.ن: آدم آلبوم جديد سياوش را كه گوش مي دهد، نمي تواند فكر نكند بين ترانه هاي سياوش هم مثل آدم هاي كتاب هاي سلينجر هيچ ربطي نيست. + 87/05/02 به قلم سَم |
|
| ||||||