1. نیکخواهی در هند نزد بزرگِ عزلت نشینی رفت تا رسم بزرگی بیاموزد. مرتاض، پس از آنکه با نگاه خود او را کاوید، پرسید: " خب پسرم! آیا هیچ دروغ گفتن بلدی؟" جوان بانگ برداشت که "هرگز!! این را هرگز!! من دروغ نخواهم گفت!!" مرتاض گفت:"برو و هر گاه آموختی بازگرد".
2. نرغال کامنت دانی اش را بسته! خیلی دلم می خواهد از این احتمالا گذشتۀ محتوم او و شاید آیندۀ محکوم خودم با او بگویم. راستی! کسی نمی داند چطور می شود آینده را تلافی کرد؟؟
3. از "سم" تقدیم به "هم"، با عشق و نکبت:
"حالا که هرزه های دلت را هرس می کنی
عشق مرا سهم خوشه چین ها نکن.
این گرسنه های پاپتی
عشق را نمی فهمند!"
احمدرضا توسلی
این روزها
از نگاه تو
بر دل من
اخمپاره می بارد.
+ عنوان مطلب جنبه خصوصی طنز و کنایی دارد. شرمزده از رمزگشایی!!