تبليغاتX
ماجراهای یک دروغگوی خوش حافظه
2009/1/10
"عاشقی صفر و یکی ست" یا "نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست"

تو همه اش پراکنده می شوی. به یک توده باران زای سنگین می مانی که گسترده می شود روی آسمان و نزدیک می شوی و نمی باری و کشاورز پیر، بیل به دست، وسط مزرعه هی نگاه می کند دامان سیاهت را با حسرت. و من، اینجا، پشت کلبه گوشه مزرعه ذرت روی آتش گذاشته ام و گیتار می زنم که " اگه یه روز هر کدوم مون بریم سفر..." و هی می خوانم و تو نیستی و نمی آیی و نبودی هرگز شاید و در خیالم می خرامی و می خرابم و "یک" می شوم و آنقدر که پای قامت تو "دال" نباشم لابد.

 

+بودن یا نبودن

+ بقلم سم در 14:17
2008/12/30
Pat & Mat

در زندگی شخصی من پدیده ای وجود دارد به نام آقای مُخ که اتفاقاً رفتارش در تناقض عجیبی با اسمش است. علماء علم رجال –که اتفاقا بیشترشان خود از جماعت نسوان هستند- من و آقای مخ را به پَت و مَت شبیه دانسته اند که خودم هم که دقیق می شوم می بینم حق دارند. من و آقای مُخ، یا کاری به بقیه نداریم و به هم می پَریم، یا با هم خوب بوده و به همه عالَم می پَریم. نسوان فوق الذکر البته حالت اول را ترجیح می دهند؛ چون هم صلح جامعه جهانی بیشتر بوده و هم خودشان حالش را می برند.

یک ساعت پیش آقای مُخ را سوارش کردیم رفت، و این یعنی سَم دیگر تنها شده. دیگر شاید کسی نباشد که به او یا با او بپَرَد یا بنشینند پشت بوف، راجع به سانتی مانتالیسم کذایی فلان دخترِ یقینا زپرتیِ دانشگاه تَف بدهند... هی!! صبر کنید!! قرار نیست اینجا روضه بخوانم!! اتفاقا الان کلی هم راضی ام!! حس خشنودی مَلَسی دارم که هی خودش را از  درون می کوبد به تمام سر و صفتم که شاید راه بروزی پیدا کند. به کوه کَنی می مانم که کارش را تمام کرده، خستگی اش را در کرده و تازه داده حالی هم به قولنجش داده اند. آنقدَر پُرم که می توانم یک ماچ آبدارِ آبدار از خدا بگیرم، –از خود خدا-  محکم توی آغوشم فشارش دهم و بعدش بگذارمش آرام یک گوشه ای بخوابد و من، از این بالا با لبخند به دنیای رنگارنگی که خدای "من" ساخته نگاه کنم.

این یکی را به بودنش امیدوارم. هه!! مرتیکۀ بچه!! خودت هم خوب می دانی یک روز نوبت من می شود. فقط فرقش این است که من عمراً کیف پولت را پس بدهم!!

 

+ کامنت پایین لطفا!!!

+ اضافه شده در چهارشنبه، 11 دی، 1 بعدازظهر: چیزهای خوب و قشنگی توی دنیا هست. منظورم چیزهای واقعا قشنگه. ما این قدر احمقیم که همیشه از مسیر خارج می شیم. همیشه. همیشه هر چیزی رو که اتفاق میفته به منِ نکبتیِ حقیر خودمون برمی گردونیم.

+ بقلم سم در 9:58
2008/12/23
Descent

زمستان است...

آسمان پایین تر آمده. ناقوس، بازی اش گرفته. پنجره های کلیسا به درون خم شده اند. قندیل ها آویزان ترند. باران می بارد.

بودای پیر پیرهن چرکین آمده. پشت در... چون موج می لرزد.

غسل تعمید کودکی ست.

یوحنا می آید.

 

+ تولدت مبارک.

+ بقلم سم در 23:2