
به پیشانی نوشت اعتقاد داشت. ساعت ها جلوی آینه می ایستاد و می کوشید چین و چروکی، نشانه و یا حتی خال و جوشی روی پیشانی اش پیدا کند. یا ساعت ها الکی سجده می کرد تا شاید پینه ای آن یکدستی صاف و عذاب آور را به هم بزند.
شب در خواب، کله خمیری اش را روی سینی، جلوی خودش دید تا هر چه می خواهد رویش بنویسد... برای لحظه ای بی خیال همه چیز شد. خواست برَد پیت باشد. غصه اش گرفت که چرا جزییات صورت طرف را توی مغزش، آن پایین جا گذاشته است.
پ.ن
خيلي وقت مي شود پذيرشش را گرفته. خيلي وقت هم بود نديده بودمش. فكر كردم رفته. ديروز كه ديدمش همان آدم هميشه بود. فقط به رنگ انتظار. پرسيدم چرا نرفتي و چرا خبري ازت نيست.
شبش اس ام اس زد كه:
Kheiliatun migid "chera"?
Ama be jaye javabesh, mikham begam ke zamaneye sakht o ajibie. Shayad vaghteshe ke hes konim, har dafe k hamdigaro mibinim, shayad akharin bar bashe.
من هم جواب دادم:
… And this just results in making ALL times better.
Hmmmmm! Good idea!!
پ.ن.
1. من، برخلاف آنچه در افسانه ها در موردم آمده، اصلا هم آدم عميقي نيستم. هميشه به "تودار" بودن متهم بوده ام و اين در حاليست كه دوست دارم روي سطح شنا كنم. آدم هاي دور و برم هم اين حس لعنتي را بيشتر به من القا مي كنند – به خصوص وقتي زبانم به گلايه باز مي شود-. بغض كردنم موقع خداحافظي با آقاي "شين"، "تُپُق زدن" گزارش مي شود و مايه تمسخر. نگاه من، حق ندارد براي هيچ حادثه اي بلرزد؛ زيرا كه من اولين و تنها كسي هستم كه مي توانم مشكلات احتمالي ديگران را حل كنم، همان مشكلاتي كه هيچ گاه پيش نمي آيند. دلم براي يك سادگي محض تنگ شده! تازگي ها از هر چيز عميقي بدم مي آيد، حتي از مخازن نفتي!!
۲. کاش می گفتم the best!!
۳. تازگي ها پست هايم رنگ عجيبي گرفته، و اين يعني يك چيزي اين وسط گم شده. براي هم چين پستي توقع نداشته باشيد كامنت را باز بگذارم. امري داريد تشريف ببريد پايين!!
1. پیر شده ام. این را نه از نیمْ لرزه پنهان دست هایم، که از بیگانگی با هر آنچه جوانی کردن است می فهمم. بچه هایم همه بزرگ شده اند، تصمیم شان را گرفته اند و دنبال زندگی شان رفته اند. دیگر اطمینان را توی همه نگاه ها می خوانم. هیچ تردیدی باقی نمانده که دلم را به خماریش خوش کنم.
2. من از این سیاره نیستم. اشتباهی ام. احتمالا از زحل آمده ام. مولکول هایم هنوز آزادند. هرجا بخواهند می روند. ولی دور از خورشید، سرد. بی روح. محصور در قالبی مثل این زمین پرتقالی!
3. من به درد حل کردن مشکلی می خورم که هیچ گاه پیش نمی آید. این تنها نتیجه سال ها دوستی من است.
4. نمی دانم تویی که داری من را امیدوار می کنی یا من به تو امید می دهم.
5. من بیست و دو سال زندگی کرده ام. اما بیست و دو ساله نیستم. بالاتر نشان می دهم، - و شاید برای همین بود پنج شنبه با پیرمردهای کهریزک آن قدر همذات پنداری می کردم-. یک جاهایی از زندگی من گم شده. یک سن هایی، دوره هایی و عشق هایی را تجربه نکرده ام. من بزرگ شده ام. اما نه کامل.
پ.ن.
+ چیزی نیست کوچولوی من! فقط دلم می خواهد دوباره یازده ساله شوم. سعید شهروز گوش کنم. قمیشی. شاملو بخوانم و برگ های ریخته روی خیابان را جمع کنم.
+ چوب حراج