1. هنوز هم توی کتم نمی رود. برای من که چهل شبِ سهرابْ به دوشِ رستم را با "بیت" های شاهنامه کردی تو یاد گرفته ام، شاهنامه، نوشداروی تلخ است. تو به من یاد دادی که تیشه کوهْ شکن فرهاد، تاب شکافتن قلب یک عاشق را ندارد. هه!! بیچاره مرضیه!! فقط "مَتَل"ِ "مَلِک محمد" را بلد بود که وقت هایی که تو سهم ما نبودی برایمان تعریف کند. آخرش هم نفهمیدم آن همه را از خودت می گفتی یا نه! تو که حتی با "قاچان" بازی کردن مان "بیت" می گفتی.
2. تو فرق می کردی. هر کدام از نوه هایت از راه دور می آمد، نگهش می داشتی و دورش می چرخیدی –کاری که مادرهامان هم نمی کردند-. می گفتی "شرط" کرده ای که "خِرّ" نوه هایت شوی. نه می دانستی درس چیست، نه دانشگاه، نه سربازی و نه کار! ولی همیشه می شنیدی و می دانستی. کم نبودند نوه هایی که گِرد تو "خِرّ" می خوردند تا شاید مزه کنند سنگینی پیکر مثل پَر شده ات را این روز آخری.
3. ... و طنز روز رفتنت سخت به دلم نشست. تازه می خواستم بیست و دو سال و دو ماه و دو روزه شدنم را با یک کیک شکلاتی جشن بگیرم. فقط مانده بودم کیکش را دو نفره بگیرم یا بیست و دو نفره. اما انگار تو نقشه بهتری داشتی. فکر کنم دو هزار و دویست و بیست و دو نفر را راحت جمع کردی. با رفتنت. جشن من بی تو عجب طعم گَسی داشت. طعم گریه، چایی، خرما و گلاب.
پ.ن.
1. جالب بود!! هیچ کس برای پست قبل کامنت نداد که "جای ما خالی"!!
جین خوش رنگش که به زحمت ران های پرمایه اش را نگه داشته بود، آن پایین اما راحت تر بود. پای چپش را روی صندلی گذاشته بود و آرنجش را روی زانویش تکیه گاه کرده بود. ردیف بسته دکمه ها از سگك نقره ای کمربند شروع و بالاتر از سینه هایش تمام می شد. دکمه باز، یقه های بلند پیراهن سفیدش را بلند تر نشان می داد. مثل همه دخترهای تگزاسی موهایش بلند بود و رها، پشت سرش آبشار شده بود. چشم هایش را با لبخندی منتظر به اسپانیولی دوخته بود.
اسپانیايي اما گرمش بود. دسته صندلی پشتش را می سوزاند. دست راستش، درب کیف گیتارش را نیمه باز نگه داشته بود و چشم هایش ناامیدانه دست چپش را دنبال می کرد. یک کافه منتظر بود. و دست چپ اسپانیايي، ماشه را لمس می کرد.
پ.ن.
پست قبلی برآورده نشد. انگار قرار است او گیتار بزند و تو به سازش مست برقصی.