
می خوام برم یه جای مه گرفته
که شبش ماه داشته باشه و آتیش و مزرعه.
.
تو،
یه گوشه بشینی و تار بزنی.
من هم تا بوق سگ برات آواز می خونم.
هر چند آنقدر زبل بود که هر چه روی پیشانی اش نوشته باشد فرقی به حالش نکند، اما به شدت به پیشانی نوشت معتقد بود. همیشه، سر جلسه امتحان ها، جلوی چشم مراقب، ورقه کنار دستی اش را رَکَب می زد. با آن زرنگی و با آن "ر" روی پیشانی اش، اگر می خواست راحت می توانست "رییس جمهور" شود.
معلمش - این روز ها معلم ها شماره تلفن همه را دارند، حتی رییس جمهور را- زنگ زده بود و می گفت:"ناکِس توی انشای ثلث آخر کلاس پنجمش،- با موضوع دوست دارید در آینده چه کاره شوید- نوشته بود: من در آینده یک "روسپی" خواهم بود".
.
نمی دانم. شاید آن روز هم ورقه کنار دستی اش را رَکَب زده بود.
پ.ن.
1. قرار نبود ادامه داشته باشند. این یعنی قرار نیست همه اینجا همیشه بیرون عینیت داشته باشد.
2. با تشکر از انسان ریخت عزیز: مانده ایم جنون مان را گردن کی بیندازیم در این قحطی لیلی.
۳. ما قرار است یک جایی برویم که می گویند سرد است. شاید مثل اینجا.
به پیشانی نوشت اعتقاد نداشت. دست و پایش را بستند. زمینش زدند و با خنجر روی پیشانی اش، یک "ب" کندند. رهایش کردند. "بابا"یش خواندند و "بزرگ" و "مرد". خودش اما پا شد، لباسش را تکاند، "بازیگری" را برگزید و تا بود، به زندگی، می گفت پانتومیم.
پ.ن.
پیشانی نوشت ها را شاید توی Deathnote ادامه دادم.
دلم نمی آید، ولی...
به پیشانی نوشت اعتقاد داشت. ولی آنقدر از خارجه رفتن با شوهرش Surprised شده بود که خیلی چیزها را فراموش کند. فالگیر قصه ما از خیلی وقت پیش خطوط پر پیچ و خمی را در پیشانیش می خواند. برایش غصه اش می گرفت و Sadjad می شد. بعدها که سوادش بالا رفت، فهمید آن خطوط S بوده و خبری از مار و اژدها نیست. تازه می فهمید راز Sms های بی جواب مانده اش را؛ هر چند هنوز Secret ماندن قضیه برایش نامفهوم بود.
.
نمی دانم!! ولی به نظرم Spouse گرفتن این همه ذوق زدگی ندارد عزیز دلم.
پ.ن.
با الهام از پیشانی نوشت های لیموبانو، وقتی در اتاقک فلزی می نویسد.