
پ.ن. (این یعنی پیش نوشت):
توضیح پست قبل را در کامنت آخر همان پست ببینید.
I have a dream that no one else could have
من رویایی دارم که هیچ کس دیگری نمی تواند داشته باشد
And threw away everything I didn’t need
و هر چیزی را که نیاز ندارم دور انداخته ام
Thoughts that I can’t surrender dwell in my chest
عقایدی را که نمی توانم دور بریزم در سینه من مانده است.
Even if I’m still in the rift between reality and ideals
حتی اگر من هنوز در شکاف بین واقعیت و آرزو مانده باشم
And my feet are bound by shackles of sacrifice
و پاهای من با زنجیر اسارت بسته شده باشند
My overflowing impulses aren’t fully repressed
انگیزه های طغیانگر من هنوز کاملا سرکوب نشده اند
Because I have a heart that yearns powerfully
چون من قلبی سرشار از آرزو دارم.
“Lies” “fears” “facades” “grief”
دروغها، ترس ها، نشانه ها(نماد ها)، اندوه ها!!
I won’t be weak enough
من آنقدر ضعیف نخواهم شد
To be apprehended by the various negative things
که با حوادث ناگوار هراسان شوم
I’m a trickster who doesn’t know loneliness
من شیادی هستم که تنهایی را نمی شناسم
تیتراژ پایانی DEATHNOTE (اصل آهنگ ژاپنی است).
توی چشم هایش نگاه کرد، توی موهایش دست کشید:"آخه عزیزم!! کسی نمی ره با یکی دوست شه که نه کک مک داره، نه پدر و مادر".
لرزید و گفت:"اون فقط چشاش سبزه مامان"!!
.
.
پ.ن.
این روزها به شدت با جیمی- دوست پسر رامونا- همذات پنداری می کنم. فقط آن شمشیر سامورایی اش را کم دارم. "عمو ویگیلی در کانه تی کت" سلینجر را نخوانده از دنیا نروید.
... و تو (هنوز هم) بهترين گزينه براي عاشق بودني.
پ.ن.
اين را خيلي وقت پيش برايت آماده كرده ام، (البته به جز داخل پرانتزها).
فکر کنم فهمیدم مشکلم چیه.
.
من مسائل ریز رو بزرگ می کنم.
حرفهای اصلی رو هم خیلی ریز می گم (واسه این مورد هم نمونه ای دارم که تو یادت نیست)
.
.
ریز می بینمت رفیق!!
من، در روز تردید خدا برای آفرینش به دنیا آمده ام.
به تقدس مینی مال ها، یادداشت هشت صفحه ای ویژه یازده شهریور، Shift+Del شد.
برای خانم "نَر" و آقای "مُخ"، که می خواهند لنگهء هم باشند
این را می خواستم "مکتوب" بهِتان بدهم.
سلام
از آنجایی که به طرز کاملاً غریزی با شما قهرم، رویم را از ورقه بر می گردانم. پس:
اگر لبخند زدی بر خط زشتم........ رویم آن وَر بود و قاطی نوشتم
این روزها دارند پیاده روهای تهران را تعمیر می کنند. برای اینکه کفش های مردم خراب نشود. حتی شنیده ام قرار است آن وسط گل و چمن هم بکارند. برای اینکه می گویند چیز خوبی است. راستش خیلی وقت ها دوست داشتم دوربینی، چیزی داشتم تا از این همه "عبور"، روی سنگفرش پیاده رو ها فیلم بگیرم. از رنگ های خاک گرفته. از هجوم Zara و Reebok در الهیه و سعادت آباد تا استیصال دهن باز کرده یک دمپایی در راه آهن. از شلنگ تخته انداختن یک کتانی تنها روی امتداد جدول کشی. مطمئن هستم اگر می شد، دوربینم از کفش های بدون بند خوشش نمی آمد که نمی شد به هم گره شان بزنی، و از صندل که عریانی نامأنوسِ پا را تبلیغ می کرد و مصداق تبرج بود. خیلی هم با آن کفش های عصا قورت داده و دراز که کت و شلوار سیاه پوشیده اند حال نمی کرد. اینها خیلی می ترسند نوکشان به سنگی چیزی بخورد و دماغشان کج شود. اسپُرت را عشق است که خودش را راحت وِل می کرد روی سنگفرش پیاده رو و حتی می توانست از جلوی ترافیک خیابان قِسِر در برود. البته آن هم مثل بقیه از آب می ترسید و این را نمی فهمم چرا!! بگذریم!!!
دنیای "کفش ها" دنیای جالبی است. کفش ها خیلی کم سرشاخ می شوند (چه با خودشان، چه با بقیه). اگر بخواهند به هم وُول بخورند، صاحبشان کله پا می شود و مضحکه عام و خاص. همیشه "با هم"اند. به جز بعضی از این مهمانی های سنتی که زن و مرد را از هم جدا می کنند!! (آدم وقتی بیرون می آید باید نیم ساعت دنبال "لنگه کفش"ش بگردد). البته من فلسفه جا کفشی را هم نفهمیدم که چرا بعضی بالا می نشینند و بعضی ها پایین. خب مثل آدم همه دور هم بنشینند دیگر!! البته چیزهای دیگری هم هست که نمی دانم. مثلاً چرا کفش ها چرا فقط وقتی بیرون می روند این همه خوشان را واکس و اسپری می زنند (کفش ها ضد آفتاب استفاده نمی کنند، آن پایین همیشه سایه است)، مگر ما توی خانه هم آدم -ببخشید!!- کفش نیستیم؟؟!! یا اصلاً چرا خیلی از این "بچه کفش" ها چسبی هستند و بند ندارند...
اما خودمانیم!! خوبی های دنیای کفش ها بیشتر از دنیای آدم هاست. کفش ها بدون هم جایی نمی روند. یک کفش، لنگه اش را، حتی اگر هزار بار زیر دست دکتر کفاش (مهندس کفاشیان نه!! دکتر کفاش!!) برود را تنها نمی گذارد. اصلاً اگر خدای ناکرده، زبانم لال یکی شان چیزیَش بشود آن یکی هم دِق می کند و می میرد. هرچند نمی دانم این مرگ انتخابی ست یا انتصابی از دنیای آدم ها. اصلاً این آدم ها در دنیای کفش ها موجودات منفور و مزخرفی هستند. از کفش ها فقط راحتی را می خواهند. (گور بابایت!! مگر نمی شد با همین کوه رفت؟؟ کفش کوه دیگر چه صیغه ای است؟؟ آدم قیافه شان را که می بیند یاد تانک زره پوش می افتد!!).
.
.
اما من نمی خواهم این قدر بد باشم. من خیلی وقت ها کفش هایم را می گذارم روی بالکن تا هوای مَلَس شهریور را بو کنند. دوست دارم با پای پَتی!! فوتبال بازی کنم و کفش هایم از روی نیمکت برایم هورا بکشند... من می فهمم کفش هایم از من خسته می شوند. برای همین می خواهم "جُفت" شان کنم، ببوسمشان و ... .
پ.ن.
1. همه می توانند این را بخوانند. حتی اگر "مُخ"شان نکِشد!
2. یادم هست "لنگه کفش" تکیه کلامت بود....... لنگه کفشت مبارک!!
3. کامنت آخری پست قبل را ببینید!