تبليغاتX
ماجراهای یک دروغگوی خوش حافظه
2008/5/10
Nothing...

 

حرفی نیست...پس فقط پی نوشت:

 

1.       "بوی شرجی" می آید اینجا. آدم ها "هوای حوا" به سرشان زده. من باران را می فهمم. و تو از آن سوی شهر مراعاشق می شوی.

2.       لعنتی صبح ها همه چیزش حال می دهد. حتی صبحانه. حتی خواب!!!

3.       تو هیچ وقت حتی یک نامه هم به من ندادی. و من می خواهم از تو یک نامه نخوانده داشته باشم.

4.       آمبولانس... آژیرکشان... وسط ترافیک مانده!!

5.       دفتر یادداشتم پر شده. یکی را می خواهم به من یک سررسید شیک کادو دهد.

6.       من از دست تو در عالم نهم روی / ولیکن چون تو در عالم زیاد است !!!!

7.    بازی های وبلاگی را دوست ندارم. حاضر نیستم زورکی دروغ بگویم خب.  فکرش را که می کنم، می بینم من هم خوب می توانم از خودم بازی تولید کنم. مثلا:

·    ایده این یکی را از یکی از نوشته های ایمان جلیلی گرفته ام. شاید قبلا بازی بوده برای خودش. اینکه: سه فرمان شما، روز اولی که به پادشاهی می رسید.

·    اگر قرار باشد یکی از پست هایتان را حذف کنید کدام را انتخاب می کنید. این یکی مزه خاصی دارد. مجبورید همان پست را یکبار دیگر آن بالا بگذارید تا همه بخوانند.

همه دعوتند. همه می توانند بازی کنند. همین.

 

  •  وبلاگ دوم من هم قبل از موعد افتتاح شد. همین.
+ بقلم سم در 15:33
2008/5/6
بهارخواب

 

دوست دارم چند تا بره کوچیک بگیرم

یه سگ

یه کلاه حصیری

.

دراز بکشم زیر سایه یه سنگ بزرگ

کلاه رو بذارم رو صورتم

.

هاپسی مراقب بره هاس.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

راستی!!

یادم رفت!!!

دوشنبه هم بهش نگفتم

+ بقلم سم در 11:40
2008/4/30
" تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم " یا " یکشنبه هایی که به تو نگفتم "

به ف.ص. عزیز که هیچ گاه اینجا نمی آید.

 

1.    حاج آقا علیزاده را خیلی دوست داشتم. امام جماعت ماه رمضان سال اول خوابگاه را. شاد بود و خنده رو. روشن بود. نه از بالا و نه از پایین. خودمانی بود. می نشست با بچه ها. حرف می زد. فیلم می دید و فوتبال. می گذاشت بچه ها از اینترنت اتاقش استفاده کنند. دوست داشتنی بود خلاصه. بعد آن رمضان رفت و من فقط یک بار دیگر دیدمش.

2.    چند ماه بعد – یکشنبه ای بعد عید بود- خواب دیدم. حاج آقا بود و یکی از دوستانش. بعد معرفی گفت که حاج آقا –دوستش- دیوان حافظی همراه دارد که به کسی جواب ناروا نداده. " تو هم یه نیت کن ببینم چه کاره ای سم!!". نیت کردم. تو را نیت کردم. زد و آمد: " خیانت می کند با من/ یکی از چشم ها یا دست های من". خندیدم: " حاجی... شعر اخوان وسط دیوان حافظ چیکار می کنه؟؟؟" چشم های حاجی چهار تا شده بود. حاجی را بدون لبخند ندیده بودم ... دوباره زدیم. آمد: " کسی گیرد خطا بر نظم حافظ/ که هیچش لطف در گوهر نباشد".

3.    حاجی رفت. بیدار شدم. من بودم و دست و چشم خیانتکارم. از خود توی آینه ام وحشت داشتم. تصور اینکه چشمم مرا دروغکی نشانم میدهد، تو را دروغکی نشانم می دهد و همه دنیا را، دیوانه ام می کرد.دست هایم می لرزید. از اینکه مبادا "سم" به خوردم بدهد. خط خطی می کرد جای نوشتن. موقع تایپ، آنقدر حواسم به دستم بود که نمی دانستم چه می گویم –این را تو خوب می دانی- . بوی خیانت تک تک سلول هایم را گرفته بود.

4.       خط زدم. با چشم ها و دست هایم خط زدم. خط کشیدم روی اسم تو و خودم را زیر این خط لعنتی دفن کردم. یکشنبه بود.

5.    همه وجودم بوی خیانت می داد. پاهایم جایی می رفتند که نمی خواستم. چشم هایم جایی را می دیدند که نمی شناختم. قلبم، خون را تُف می کرد به سلول های خائنم. و من در وحشت یک خیانت... در خیال یک آرامش... سال ها زندگی کردم.

6.    بزرگ شده ام. بابا صدایم می کنند. خیلی جاها رویم حساب می کنند. خیلی کارها می کنم و کار خیلی ها را راه می اندازم. افتاده ام توی جریان زندگی. زندگی برای همه. زندگی پسرکی که از نگاه هایش می ترسد. نگاه هایی که یکشنبه ها و یکشنبه های زیادی از کنار نگاه تو رد شد، یخ کرد و "... ز هم بی خبریم".

7.    "مدیریت" گرفت روحم. خسته شد. می خواست نفس بکشد. آرام آرام از همه چیز کشید کنار. کنار کشید تا شاید یک سال، یک سال فقط برای خودش زندگی کند.

8.    "شب خیابان مثل من است ... هر از گاهی خاطره ای بی احتیاط از آن می گذرد... دلم یک تصادف جدی می خواهد... پر سر و صدا... آمبولانس ها سراسیمه شوند... و ... کار از کار بگذرد".

9.    دوشنبه عجیبی است. نماز صبحم قضا شد. به جایش خواب متالیکا می بینم. "ن" اس ام اس زده و از "من می خواهم بر گردم به ... " برایم می گوید. فکر بازگشت و شیطنت وجودم را فرا می گیرد. و جاده زندگی ام را، توی خیال، به عقب قدم می زنم.

10.   ... و ناگهان یک لحظه... یک لحظه تاریک... یا روشن...

11.  ... و نگاه –شاید- پرسشگر تو... . نگاهی که خودم رابا تلفنی دروغین از زیر آوارش فراری دادم. می دانی؟؟؟ راستش باز هم یک لحظه چشم های حاجی چهارتا شد. لبخند نمی زد ... به دستهایم نگاه کردم که مبادا... که یادم آمد چشم هایم ... . شوق بعد سه سال دیدنت از پس ترس من بر نیامد.

12.  من تو را با یک دروغ شروع کردم –خودت خوب می دانی کدام را می گویم-. و خیال می کردم با یک خواب تمام شده ای. راستش را بخواهی تمام آن یکشنبه های نگران، خوابم را جلوی نگاهم پرده می کردم که مبادا خیانتش را یادم بیاورد. ذوق نهفته ام را با خوابی سرکوفت می کردم که جرئت قدم زدن به گذشته –شیرینم؟؟!!- را از من می گرفت. سه سال ،خیالم دروغم را از من گرفت وامروز می خواهم راست راستکی دیگر خیال نکنم.

13.  تقارن عجیبی ست. سیزده و سی و یک. " یا گةر دةسه خةسة خیوة، خُله دةلةم خَفِنه / یا گةر ایویش دة جارَه، گُچان لَه پِشت چَةمِةنِه"

 

 تصدقت

س.م (سم)

 

 

+ بقلم سم در 11:16
2008/4/28
بارون... هدیه خوب خدا

...

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

.

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه...

 

الف. بامداد

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: اندر احوالات پستی که حذف شد:

بعضی وقتا حال آدم بد میشه.

مجبوره بالا بیاره تا رفرش شه.

اگه توی جمع باشه خیلی زشته.

من بالا آوردم

خب...

خودمم زمینش رو طی کشیدم.

...

و می دونی همه اش رو مدیون تو ام (مخاطب خاص).

 

+ بقلم سم در 14:14
2008/4/24
The Colour of Paradise

تمام شب را با يك زن سرخ پوست سر مي كردم.

 

 

  1. سرخ سرخ نبود. چيزي بين سرخ و زرد. شايد يراي خودشان سبزه به حساب مي آمد. هم رنگ تعليق. خماري. جذبه اي داشت، آن چنان كه آدم حس مي كرد دارد از پايين نگاهش مي كند. عظمت نبود كه مجبورِ به تعظيم شوي. جذَبه بود. مي كشيدت داخل. حلت مي كرد و مي بردت به جايي كه ... جايي كه ... حس خوبي داشت.
  2. بر خلاف همه فقط يك طرف صورتش را رنگ كرده بود. خطي بود سياه. شكسته. انگار اين خط را فقط براي او ساخته اند. كشيده اند. شايد هم فقط مي توانست كار خودش باشد. شكستگي خط، روي گونه حالتي ماندگار به صورتش مي داد. مثل چاله اي كه با لبخند روي صورت كسي بنشيند. خطِ شكسته به تو لبخند مي زد. دعوتت مي كرد كنارش بنشيني و نگاهش كني.
  3. زبان هم را نمي فهميديم. اما نگاه هم را چرا. عمقي داشت حرف هاي نگاهش كه نمي فهميدم. و من... شيطنت دروغهايم، تنها عُرضه ام بود براي عَرضه ... مي خنديد به دروغهاي نگاهم. چشم هاي آبي اش- كه در آن جهنم صورت، عجيب آرام بود- با خنده اش تنگ مي شد ... مي رفت و تكه اي از چوب مقدس را آتش مي زد. دودش را به چشم هايم فوت مي كرد و قاه قاه مي خنديد.
  4. آتش روشن مي كردند. آواز مي خواندند. تبر دستشان مي گرفتند و نيزه. مي رقصيدند. نمي رقصيد ... دهل مي زد. و صداي دهلش را از نزديك گوش مي دادم. مغز سرم يخ مي كرد. مي لرزيدم. بند بند وجودم مي لرزيد از سرماي دهلش... مي جنبيد... اوج مي گرفت و با دست او روي دهل فرود مي آمد.
  5. تنش بوي عجيبي داشت. بوي عرق بود و آتش آن چوب مقدس... بوي رهايي كه اسيرت مي كرد. بي وزني سنگين. مي توانستي خودت را راحت رويش رها كني ... تا اين موج هر جا مي خواهد تو را ببرد.
  6. صبح، روي تختم بودم. تنم بوي عرق مي داد و آتش آن چوب مقدس. سرم سنگين شده بود و پاهايم بي حس. جلوي آينه رفتم. رد بالش روي صورتم مانده بود... شكسته... و توي چشم هاي پف كرده ام – كه در آن بهت صورت، عجيب مي درخشيد- زني سرخ پوست ... تبر به دست...مي خنديد.

 

+ بقلم سم در 15:50