
آسمانِ گرفته
خورشید آخرین سه شنبه را هم می سوزاند
همه غروب ها از زیر پایم می گذرند
و یک سال پیر می شوم!!!!
پی نوشت:
چی بگم ابری و بارون نمی شی (چرا بارون نمی باره دیگه؟؟)
Should I let you fall?
Lose it all?
So maybe you can remember yourself.
Can't keep believing,
We're only deceiving ourselves .
And I'm sick of the lie,
And you're too late
.
.
.
How could I have burned paradise?
How could I - you were never mine...
..........................................................................................................................................
تو از ترس زنت بیای تو ایگلو من سیگارتو بکشی.
هنوز یه ماهی دارم.
خام می خوریمش.
مي گم:
"دوستي مثل راه رفتن مي مونه.
هر كي يه قدم برداشت،
اون يكي هم بايد باهاش بره.
اگه نه از هم جدا مي شيم."
.
.
.
راهشو مي كشه و مي ره.
.
.
.
و من ...
.
.
..........................................................................................................................................
پي نوشت:
1. از وقتی کادوت رو گرفتم باهات قهر بودم. تو تازه ديروز ... !!!!!
2. دوستي يه طرفه نمي شه. اما قهر ... !!!!
چون همش حرفه!!!!
...........................................................................................................................................
در خواست:
خیالتون راحت!!! من اصلاً مشكوك نيستم!!!!
از طرف 1367 به بازي دعوت شدم كه توي اون هر كسي كتاب هايي كه خونده و نتونسته تموم كنه رو معرفي مي كنه. خيلي كم همچين حالتي براي من پيش مي آد. ولي اين چند تا كتاب رو مي تونم اسم ببرم كه تموم نشدن:
كتابايي هم كه خيلي ازشون خوشم اومده زيادن. اما اين چند تا يه چيز ديگه ان:
من هم به نوبه خودم همکنون، رددانهیل، داوود، ایمان و ... رو به اين بازي دعوت مي كنم.
و ما رویش لیز می خوریم.
...............................................................................................................................
پی نوشت۱: "شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی...... مردی از خویش برون آید و کاری بکند"؟؟؟
از خویش؟؟؟؟
پی نوشت۲: هی بگین کمتر دروغ بگو!!! همین دیروز یکی بهم گفتش هر وقت دروغ میگی بهتره! "بیشتر خوش میگذره". حالا به کی؟؟؟ از خودش بپرس!!!!!
همه چيز مي چرخد. دقيقاً دو شب است همه چيز مي چرخد. نه!!! نه آن طور تو فكرش را مي كني. از اين وري مي چرخد. حول محوري افقي كه دقيقاً از وسط هر دو چشمم رد مي شود. همين ديشب بود. همين ديشب. قسم مي خورم سقف را با همه مهتابي هايش سمت چپ خودم ديدم. دقيقاً سمت چپم...
توي خواب هيپنوتيزم مي شدم!!! با نقطه اي نور كه مي چرخيد!!! عين ذغالي كه براي قليان آماده مي كنند. با همان سرعت. مي چرخيد. سر من هم... با همان سرعت... و از خواب به برزخي مي رفتم كه ... كه... که... كه فقط برزخ بود!!!!
روزم هم تعريفي نداشت. دور خودم مي چرخيدم. سماع؟؟!! نه!!!! فقط مي چرخيدم. همه دنيا هم با من. انگار من مركز عالمم!!! دهه... چه مسخره!!
تكيه كرده بودم. نشسته. ديوار پشت سرم هم مي چرخيد. مثل همه دنياي روبرو. و هجوم ويرانگر Lovestory روي سرم آوار مي شد...
She fills my heart
With very special things
With angel songs
With wild imaginings
She fills my soul
مغزم خالي بود و سرم عجيب درد مي كرد. باورت مي شود؟؟ از هيچ!!! همين جوري بي خودي!! درد مي كرد. مي خواست برقصد؟؟ نه!! بچرخد!!!
.
.
.
هنوز هم تمام نشده. ماوس روي ميز ليز مي خورد. اين مانيتور لعنتي هم مي چرخد. گردنم درد گرفت!!!
سقف باز هم سمت چپ است.
باز هم سمت چپ...
..........................................................................................................................................
پي نوشت ها: