تبليغاتX
ماجراهای یک دروغگوی خوش حافظه
2008/3/19
The rain must fall

آسمانِ گرفته

خورشید آخرین سه شنبه را هم می سوزاند

همه غروب ها از زیر پایم می گذرند

و یک سال پیر می شوم!!!!

 

 

 

پی نوشت:

چی بگم ابری و بارون نمی شی (چرا بارون نمی باره دیگه؟؟)

 

 

+ بقلم سم در 11:11
2008/3/17
...

Should I let you fall?

Lose it all?

So maybe you can remember yourself.

Can't keep believing,

We're only deceiving ourselves .

And I'm sick of the lie,

And you're too late

.

.

.

How could I have burned paradise?

How could I - you were never mine...

+ بقلم سم در 10:22
2008/3/11
كار هميشه ناتمام
  1. وسايلم رو جمع مي كنم. مي ريزمشون تو كوله. جاي من ديگه اينجا نيست. مثل يه سال كهنه مي مونم كه هيچ كي سراغشو نمي گيره. ديگه اينجا هيچ كي منو نمي خواد...
  2. راه ميفتم روي مختصات زمان. از همه بالا و پايينش بايد بگذرم. زير بارون همه توابعي كه مقدارشون با كله مي خوره به صفر، بالاتر از همه بدبخت بيچاره هايي كه ازپل صراط افتادن پايين... سرم گيج ميره.
  3. نمي دونم خودم رو هم بايد بذارم دم در و يا تو رو هم بايد با خودم ببرم تا يه سال ديگه؟؟؟
  4. راستي درختاي حياط چه شكوفه هاي خوشگلي دادن!!!

..........................................................................................................................................

پی نوشت

 همکنون پرسیده بود عاشقي زمان پذيره يا نه؟؟

شماره ۲ خلاصه اي ازحواب بلنديه كه براي اين سوال فكركردم

+ بقلم سم در 23:1
2008/3/9
اسکیمو
پاشیم بریم قطب.

تو از ترس زنت بیای تو ایگلو من سیگارتو بکشی.

هنوز یه ماهی دارم.

خام می خوریمش.

+ بقلم سم در 12:6
2008/3/6
امشب از شبهاي تنهايیست، رحمي كن... برو

مي گم:

 

"دوستي مثل راه رفتن مي مونه.

هر كي يه قدم برداشت،

اون يكي هم بايد باهاش بره.

اگه نه از هم جدا مي شيم."

.

.

.

راهشو مي كشه و مي ره.

.

.

.

و من ...

.

.

..........................................................................................................................................

پي نوشت:

 

1. از وقتی کادوت رو گرفتم باهات قهر بودم. تو تازه ديروز ... !!!!!

2. دوستي يه طرفه نمي شه. اما قهر ... !!!!

 ۳. عاشقی "نقلی" استمراری ست!!!!

     چون همش حرفه!!!!

...........................................................................................................................................

در خواست:

 

خیالتون راحت!!! من اصلاً مشكوك نيستم!!!!

+ بقلم سم در 11:25
2008/3/3
shower
شب با تمام رنگ خویش آهنگ باران می دهد

با تمام رنگش

...

+ بقلم سم در 22:32
2008/3/1
کتابازی!!!!

از طرف 1367 به بازي دعوت شدم كه توي اون هر كسي كتاب هايي كه خونده و نتونسته تموم كنه رو معرفي مي كنه. خيلي كم همچين حالتي براي من پيش مي آد. ولي اين چند تا كتاب رو مي تونم اسم ببرم كه تموم نشدن:

  1. مجموعه هري پاتر (جي كي رولينگ): هيچ وقت نتونستم با مجموعه پر طرفدار فانتزي ارتباط برقرار كنم. از صفحه سي بيشتر نرفتم.
  2. گرگ بيايان (هرمان هسه): خيلي از كتاب و از شروعش خوشم اومد. نمي دونم چرا كنارش گذاشتم!!! هنوز هر روز تو كتابخونه بهم چشمك مي زنه!!!
  3. Pride and Prejudice (جين آستين): همون غرور و تعصب خودمون!! اين يكي رو از پس متن بريتيش و سنگينش بر نيومدم.
  4. ديوان حافظ: هميشه خوندم، هيچ وقت شروعش نكردم وهيچ وقت هم نتونستم تمومش كنم!!!

 

كتابايي هم كه خيلي ازشون خوشم اومده زيادن. اما اين چند تا يه چيز ديگه ان:

  1. هبوط و كوير (علي شريعتي):‌با تمام علاقه اي كه به دكتر شريعتي دارم، تنها كتابايي هستن مه از ته دل آرزو دارم جاي نويسنده شون مي بودم!!!
  2. فراني و زويي (جي دي سلينجر):‌ خواهري كه مدام دعاي مسيح رو زمزمه مي كنه و برادري كه سعي مي كنه يه ديد روشن تر!! بهش بده. كتابي كه من رو تو دام سلينجر انداخت.
  3. صد سال تنهايي (گابريل گارسيا ماركز): اين كتاب همه چيز داره. همه چيز!!!
  4. بوف كور (صادق هدايت): از اول ماجرا با پيرمرد خنزرپنزري داستان همذات پنداري داشتم. آخرش هم... .
  5. ايلياد (هومر): هيچ وقت فكر نمي كردم اسطوره اين قدر براي شعور، فرهنگ و ذات يك ملت لازم باشه. ايلياد اين مطلب رو به من حالي كرد و عرق نخوندن شاهنامه رو هنوز هم روي پيشونيم حس مي كنم.

 

من هم به نوبه خودم همکنون، رددانهیل، داوود، ایمان و ... رو به اين بازي دعوت مي كنم.

+ بقلم سم در 21:34
2008/2/27
آخر زمستان
برف سفیدتر از آن است که به آن شک کنیم...

و ما رویش لیز می خوریم.

...............................................................................................................................

پی نوشت۱: "شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی...... مردی از خویش برون آید و کاری بکند"؟؟؟

                  از خویش؟؟؟؟

پی نوشت۲: هی بگین کمتر دروغ بگو!!! همین دیروز یکی بهم گفتش هر وقت دروغ میگی بهتره! "بیشتر خوش میگذره". حالا به کی؟؟؟ از خودش بپرس!!!!!

+ بقلم سم در 20:22
2008/2/23
تا در میان میکده....... سر بر نمی کنم

همه چيز مي چرخد. دقيقاً دو شب است همه چيز مي چرخد. نه!!! نه آن طور تو فكرش را مي كني. از اين وري مي چرخد. حول محوري افقي كه دقيقاً از وسط هر دو چشمم رد مي شود. همين ديشب بود. همين ديشب. قسم مي خورم سقف را با همه مهتابي هايش سمت چپ خودم ديدم. دقيقاً سمت چپم...

توي خواب هيپنوتيزم مي شدم!!! با نقطه اي نور كه مي چرخيد!!! عين ذغالي كه براي قليان آماده مي كنند. با همان سرعت. مي چرخيد. سر من هم... با همان سرعت... و از خواب به برزخي مي رفتم كه ... كه... که... كه فقط برزخ بود!!!!

روزم هم تعريفي نداشت. دور خودم مي چرخيدم. سماع؟؟!! نه!!!!  فقط مي چرخيدم. همه دنيا هم با من. انگار من مركز عالمم!!! دهه... چه مسخره!!

تكيه كرده بودم. نشسته. ديوار پشت سرم هم مي چرخيد. مثل همه دنياي روبرو. و هجوم ويرانگر Lovestory‌ روي سرم آوار مي شد...

 

She fills my heart
With very special things
With angel songs
With wild imaginings
She fills my soul

 

مغزم خالي بود و سرم عجيب درد مي كرد. باورت مي شود؟؟ از هيچ!!! همين جوري بي خودي!! درد مي كرد. مي خواست برقصد؟؟ نه!! بچرخد!!!

.

.

.

هنوز هم تمام نشده. ماوس روي ميز ليز مي خورد. اين مانيتور لعنتي هم مي چرخد. گردنم درد گرفت!!!

سقف باز هم سمت چپ است.

باز هم سمت چپ...

 

..........................................................................................................................................

پي نوشت ها:

  1. سوتي دادم!!!... اصلاً يادم نبود تو هم مي داني... اصلاً... فكرش را هم نمي كردم از اينجا رد شوي... اگر مي دانستم... نمي گفتم؟؟ نمي دانم... هي!!! تو... آره تو... اصلاً من را نمي شناسي. قبول؟؟؟ ... اصلاً ... اينجا جاي صِفرهاست... صفرهاي مطلق... ولي تو صفر نيستي... بيا و صفر باش!!! صفر مطلق...به خاطر من!!!
  2. سنگ از زير پايم در مي رود... تا آن آخر سقوط مي كند...ممممممم... مي توانست من باشم... نبودم... به قيمت پاره شدن دستكش هام!!!
  3. ... در مي زنند... اشك توي چشم ها... با يك دست دهانم را گرفته ام بغضم نتركد... نشسته ام... پشت به در... ... ... دِ برو لامصب... .
+ بقلم سم در 19:29