تبليغاتX
ماجراهای یک دروغگوی خوش حافظه
Diary
آدم ها می میرند. آدم ها را می کشند.

جواب آینده ام را می دهند: نه!

و من یکی از این روزها می میرم.


2011/6/1 | لینک |

راستش برای چون منی که دیگر قرار نیست خرج و باجش را دانشگاه بدهد و به عبارت دیگر توی این امریکا دیگر منبع درآمدی ندارد، این کار به مثابه راه رفتن روی بند می باشد. اوضاع مالی به شدت لبه تیغ است. اوضاع کاری روی هوا. آینده هم که هیچش معلوم نیست. مسافرت توی این موقعیت یعنی خودکشی دقیقا. اما مسافرت برای یک آدمِ “در ته خط جامانده” تنها راهی است که می تواند دیوانگی را به تاخیر بیاندازد. و خب، هرچند من دیوانگی را در شرایط حاضر ترجیح می دهم، اما فعلا از عذاب های رسیدن به آن گریزانم.

پس می گریزم.


2011/5/17 | لینک |
.
یک سازمان یا نهاد بین المللی باید باشد مخصوص به آخر خط رسیده ها. مخصوص خسته ها. آن ها که جان به لب رسیدن شان واقعی و درونی باشد، به هیچ جریان اجتماعی و سیاسی و این مزخرفات وابسته نباشد. و مهم تر از همه، مجوز سفر بدهد.

همین الان می روم عضوش می شوم. می دانم که همۀ شرایطش را پاس می کنم. عضویتم که صادر شد، مجوزم که حاضر شد، می فروشم همه چیز را. Garage Sale می زنم و همه چیز را حراج می کنم. ماشینم را می فروشم، حساب های بانکی ام را می بندم. یک کولۀ بزرگتر می خرم. لپ تاپ و دو سه دست لباس و دو جفت کفش و ام پی تری پلیر را بر می دارم. ساعت بر می دارم با خودم، اما تقویم نه. اسیر نخواهم شد. یک دوربین می خرم و می زنم به راه. هرجا شد. احتمالا زود از امریکا می زنم بیرون. به هیچ چیز بند نخواهم شد. هرجا پولم تمام شد، می ایستم و کار می کنم. شده غیرقانونی. طی می کشم؛ آجر بالا می اندازم. به قدر کافی که شد، انگشت اشاره ام را می گیرم سمت صاحب کارم با یک لبخند، یعنی که You're the man، و ادامه می دهم.

همه دارایی ام می شود کوله ام. به اندازۀ زورم بارش می کنم. چیز دیگری نه. به هیچ چیز وابسته نخواهم شد. از هر کوهی بالا می روم. توی هر جنگلی قدم می زنم. با هر کس دلم خواست می خوابم. هر آوازی را گوش می دهم. همه جوره می رقصم. زیر باران سفر می کنم. توی آفتاب داغ. شاید یک سر رفتم آمازون. پا بدهد به گرینلند، شاید هم نروژ. اندونزی. هرجا. مرز نمی شناسم.



اگر همچین نهادی را سراغ دارید، نامردید اگر معرفی نکنید.


2011/5/11 | لینک |
فلاکفا

راستش خودم هم نمی دانم دقیقا می خواهم این متن را به کجا برسانم. به خصوص آن هم اینجا، توی این بلاگفای گور به گور شده. خیر سرم دامین خریده ام و حتی تویش روزنوشت هم می نویسم ماه به ماه! اما ظاهرا از ایران فقط می شود با وی پی ان خواندش و این یعنی توی ایران نمی شود دیدش. خب یکی ممکن است بگوید که چه؟ تو که برای خودت می نویسی! خب این حرف درست است. اما مسئله کلا چیز دیگری ست. 

هروقت نویسندۀ یک وبلاگ هوای این را داشت که مطالبش خوانده می شوند یا نه و کی ها می آیند و چند تا کامنت گرفته، این یعنی آن پست، یک دلنوشته یا روزنوشته نیست دیگر. یک غرغر بی خاصیت است. و خب من این روزها این نیاز به غرغر را توی خودم مثل چی احساس می کنم. باز شدن پیجم از هر کجای دنیا الان این نیاز من را ارضا می کند. یک جور بن بست است انگار.

حالا که چه؟! خودم هم نمی دانم. الان که دارم این ها را می بافم، توی ذهنم این ایده وول می خورد که این خانه سابقا دوست داشتنی را تبدیل کنم به یک "کپی خانه" از روزنوشت های جدیدم. یعنی هرچه که قرار است توی آنجا بافته شود، برای ارضای حس غرغری من، اینجا هم یافته شود. هرچند ملت گودری و فیدخوان هنوز می توانند آن دو را از طریق فیدهاشان (+ +) دنبال کنند، اما فعلا غرغرهایم را می ریزم توی بساط علیرضا شیرازی و بلاگفایش، شاید این خراب شده را هم از بیخ نابود کند، من بروم راحت بمیرم!


+ البته سایت اصلی هنوز کامل نشده. غرِ آن را هم سر فرصت خواهم زد.

+ راستی! گودری های عزیز بروید این فید را فالو کنید و آیتم هایش را کلی لایک بزنید تا بشود توی لایک خور ثبتش کرد. برای شما هم بد نیست. کمی آرشیو می خوانید.


2011/5/4 | لینک |
کلبه ای که قرار است خانه شود

می روم از اینجا. خانه جدیدم هنوز سر و وضعی ندارد. اما نوشتن چیزی نیست که بخواهد منتظر خانه باشد. فعلا بزرگترین مشکلم این است که فایل بک آپ به هیچ وجه توی سایت جدید آپ نمی شود و این خیلی بد است!! من آرشیوم را می خواهم.

Deathnote را هم راه انداخته ام. زیر نوشتن تویش را هم شروع کرده ام. 


فید هردوتایشان را می سازم و برای ریدرخوان ها می گذارم به زودی. 

ممنون که می آیید.


+ فعلا توی اخمناز کامنت نگذارید تا درستش می کنم. کاری داشتید بیایید دث نوت.


2011/2/28 | لینک |
گاهی خودم را زیر باران می بینم که مُرده ام

از بدی های زندگی در دنیای امپریالیستی امریکا این است که ماشین داشتن یک واجب عینی ست و پیاده رفتن یک مکروه مکدر. همین می شود وقتی اتفاقی فرصتی برای پیاده تا دپارتمان رفتن پیدا می کنی و شانسی هوا همچین ابرِ باران باریده و خالی شده است، شانسی تر ام پی تری پلیرت می افتد روی دور آهنگ ها خدا. اولش خود غلط بود آنچه می پنداشتیم از یاران و بعد راه می رود توی بیات ترک و بعدش می پرد به ابرها که ببار ای بارون ببار؛ بعدش آتش در نیستان سنگفرش ها می اندازد و تو را بالای بالا می برد، آن چنان که می نخورده، همه مستان سلامت می کنند و جان را هم غلامت. کم نیست از این ها صدای سخن عشق با تنبور و بعدش شبی را یاد بیاری که چشمم نخفت و شنیدم که پروانه با شمع چه ها گفت. بعدش یک هو ابرها راه بیفتند و تو زیر بوسه های باران مست شوی و هی مست تر و هی مست تر و هی که یاوران مَسِّم و مخمور باده اَلست.

دپارتمان کو؟ کجایی تو؟ اینجا غوغای عشق بازان است.


2011/1/5 | لینک |
Sing with me

رخت و تشکت رو بیار زمستانی بخوابیم.

.

فردا که بهار شه، پیش هم چشم باز کنیم.


+ Dream on


2010/11/21 | لینک |
Alone

به یک نفر بیشتر نمی توان اعتماد کرد!


+ دل من الان یک بی محتوای خالص است. مثل وضعیت وحشتناک یک حباب زیر فشار مایع دوروبرش. پوستۀ نازکی که شکستنش حتی به فشار هم احتیاج ندارد. دل من فقط دنبال یک "به خاطر" است؛ که همه خاطره ها را عوض کند.

+ چوپان دروغگو تا وقتی دروغ می گفت هیچ اتفاقی نیفتاد! مردم می آمدند و می دیدند خبری نیست و می رفتند. اما وقتی راست گفت ... !

+ عبارت بالایی وقتی آمد توی ذهنم که داشتم Autoliography خودم را می خواندم.


2010/10/22 | لینک |
دل زِ من بُردی و پرسیدی که دل گم کرده ای

شب های این تابستان همه اش روی بام ما صدای دخترکِ تاززنی می آمد که باد، پریشانیِ موهایش را از زیرِ شال صورتی رنگش کنار می زد هی و من لابد از این پایین هیچ نبودم به جز هوّایی که آروزی باد داشت. و من باد بودم که می پیچیدم دور پاهایش که آوای رقص ببرم به همۀ بام های همسایه که جشن پاییز است و پاییز از یک "شب" شروع می شود در تو؛ با رنگ صورتیِ شالی که می رقصد در باد و باد، طُرّه طُرّه طَراری می کند که بیَفشاند از تار تارِ صدای سازت آواز. و آواز، من باشم آرزویی خفته در میان لب هایش.


+ عنوان مطلب


2010/9/22 | لینک |
Autoliography

یک بازیِ وبلاگی هست که هیچ وقت به آن دعوت نشده ام. اما فکر کنم دیگر وقتش رسیده کمی در مورد خودم بگویم. اسم کامل من ساموئل جیمز مورِنو است، سَم صدایم می کنند و برخلاف آنچه در موردم گفته می شود که بلدم عشق را بنویسم، باید صادقانه و صمیمانه اعتراف کنم که هم چین کسی را اصلا نمی شناسم. همه البته می دانند که من یک دروغگوی خیلی خیلی خوش حافظه هستم و اصلا بعید نیست آخرهای این متن قاه قاه به ریش همه تان بخندم. شایعه فوق احتمالا به زمانی بر می گردد که صاحب رستوران بزرگی در لافایت، لوئیزیانا بودم که شب های شنبه، پاتوق مست هایی بود که می آمدند آنجا آروغ بزنند. شاد می آمدند و غمگین می رفتند و فکر می کنم همه چیز زیر سر آن پسری باشد که می گفت مدت ها یک دختر ایرانی را date می کرده و از من می خواست که بعد از ساعت 2 به او مشروب بدهم. من هم دستم را گذاشتم روی شانۀ چپش و گفتم:

Go home Mike! You'll never find out what that means

شب هایم معمولا پُر است از موسیقی. از آن هایی که یک نفر تویش می خواند. از آنهایی که طرف می خواند و چس فس درکن هایی آن را گوش می کنند که فقط بلدند موقع کف زدن انگشت های دست راست شان را بکوبند توی قسمت گوشتی دست چپ شان و کلۀ پُربادشان را چند سانتی متری بالا و پایین کنند. هیچ کدام هم حالی شان نیست که می شود از صندلی شان بیایند پایین، کون شان و کف هردوپایشان را بگذارند زمین و زانوها را جمع کنند توی دست شان و زُل بزنند به نقطه ای که درست پشتِ سر آن یارو است که دارد می خواند. بگذارید تا هنوز این پاراگراف تمام نشده اعتراف کنم که چندوقت پیش یک متنی نوشتم در مورد کرولال هایی که توی دل شان آواز می خوانند و هنوز خودم توی آن مانده ام و از آن موقع بدجور دلم می خواهد یک چیزی ام نبود! دستی، پایی؛ یا یک چیزی ام بود، مثلا جای یک بخیه روی صورتم، یا رد یک گلوله که نصف مغزم را سال ها پیش برده. همان نصفه ای که کار می کرد را. ها ها ها!

با همۀ قمپزم بیشتر وقت ها حوصله ام نمی شود با کسی حرف بزنم. ترجیح می دهم بچپم توی یک اتاق و زُل بزنم به نقطه ای پشت سر آوازه خوان غیبی ام و دستم را بگذارم روی صورتم و پوست کنار ناخن هایم را با دندان بکَنَم. باورتان می شود؟ حوصله ام که نمی شود همین جوری می شوم اصلا. می روم تمام جیرالدپارک را دو دور قدم می زنم. به دخترهای شلوارک پوشی که می دوند که بدن شان سرِ فُرم بیاید زُل می زنم و تعجب می کنم چرا همه شان اینقدر قد دارند! روی شان اسم های فرانسوی عجق وجق می گذارم و سعی می کنم خنده ام بگیرد! گاهی وقت ها پیش خودم هم یکی دیگر را می گذارم که ازم می خواهد برای او هم اسم بگذارم. فرانسوی. و من برایش می روم چیزی شبیه اُکوگومبایی یا هم چین چیزی از خودم در می آورم و دنبالم می کند و بعد خودم را می بینم که دارم می دُوم. دور جیرالدپارک. فرار می کنم از چیزی. با شلوار جین و کفش های Clark.

جوانی هایم توی یک کشتی باری قدیمی کار می کردم که آب شیرین حمل می کرد. تنها کاری که واقعا دوست داشتم. یک بار طوفان زد کشتی مان را تِرِکاند. مجبور شدیم همه آب ها را بریزیم توی دریا که زنده بمانیم. دلم نمی آمد. پریدم دنبال آب هایم. از آن روز شیرین و شورم قاطی شده. دریا نمی روم دیگر. اصلا شنا نمی کنم. پنجرۀ اتاقم باز می شود به استخری پُر از دَرِداف های بیکینی پوشِ خوش تراش با پوست های سفید و برنزه که من از پرده های کرکره ایم به آن نزدیک تر نمی شوم. من حتی توی تنها لیوان شیشه ای که توی خانه ام دارم شمع گذاشته ام؛ که اگر شکست، چیزی با چیزی قاطی نشود. 


2010/7/26 | لینک |
جاده پیچید و ما نپیچیدیم؟

"شاید باید" دردناک ترین ترکیب ادبیات است.


2010/6/2 | لینک |