|
|
|
|
. "...و رسالت من اين خواهد بود حسين پناهي این روز ها دارم تکرار می شوم. چرخه ای که دم به دم شعاعش بیشتر می شود و مرا میان گذشته و آینده ام معلق کرده. و هنوز هم... "شب خیابان مثل من است هر از گاهی خاطره ای بی احتیاط از آن می گذرد . دلم یک تصادف جدی می خواهد پر سر و صدا آمبولانس ها سراسیمه شوند و کار از کار بگذرد". در ادامه مطلب، کمی سم پاشی کرده ام. + 87/05/15 به قلم سَم |
The years shall run like rabbits All the clocks in the city began to whirr and chime: "O let not time deceive you You can not conquer time In headaches and in worry And time will have his fancy Tomorrow or today".
زیر عکس رفتن متن بیشتر به این خاطره که سایز عکس کمی دست کاری شده. عموما با maximize کردن صفحه درست میشه. اگر باز هم ایراد داشت خبرم کنید تا فکری به حالش کنم. ممنون از دوستایی که تذکر دادن. . . . . . . . خدايا، تو خودت شاهدي كه من چندان دل خوشي از اين جماعت "تنها كُش"ِ "خنده پرست" ندارم، ولي اس ام اس زده و گفته دعام كن!! خدايا!! به عظمت نگاه زهرات، نگاهش رو نلرزون! + 87/05/07 به قلم سَم |
گنجشك، با سرعت هر چه تموم تر، روي مسيري كه با مكان تابعيت exponential داشت حركت مي كرد كه يهويي، موازي با مجانب عمود بر مكان تِلِپي افتاد لبه پنجره. گربه، داخل اتاق، بيدار شد... يه نگاه به پنجره انداخت... پا شد... كش و قوسي به بدنش داد... آروم آروم از روي ميز و صندلي ها اومد لب پنجره... با دست راست گنجشك رو برداشت و همون جا يه لقمه چپش كرد. . وسط آروغ زدنش مي شنيدم كه مي گفت: " اين سزاي كسيه كه فكر كنه همه پنجره ها شيشه دارن". پ.ن: آدم آلبوم جديد سياوش را كه گوش مي دهد، نمي تواند فكر نكند بين ترانه هاي سياوش هم مثل آدم هاي كتاب هاي سلينجر هيچ ربطي نيست. + 87/05/02 به قلم سَم |
چند تا آهنگ این روزا توی مخم رژه می رن. مثل "دل ریخته" شهریار قنبری، "تقدس" سعید شهروز، "High Hopes" پینک فلوید، "Another man’s vine" تام ویتس. . یه چیزی گم شده این وسط. میدونم کجاست ها!! فقظ نمی دونم چیه!! . پ.ن: 1. دانهیل جان!! یک بار آمدم فیلتر بودی. بعدش آمدم ارور ۴۰۴ می داد. بعدش آمدم بودی با چند پست که نمی شد کامنت گذاشت. الان هم که نیستی. دل نگرانت شدم. 2. یک شیر پاک خورده ای قسمم داده تعداد پست های صفحه اول را زیاد کنم. چشم!!! ولی آخر خدا خیرت بدهد، می گفتی کدام پست را می خواهی، خودم می آوردمش این بالا. هر چند حدس زدنش سخت نیست. 3. Deathnote به علت مشغله کاری، موقتا بسته شد. + 87/04/30 به قلم سَم |
"از میان تمامی دوستانی که داشته ام، سیگارم برایم بیشتر می سوخت..." دكتر شريعتي پ.ن: تازگي ها متوجه شده ام آشناهای زیادی اينجا مي آيند و همين باعث مي شود كمي با دنده دو حركت كنم. هرچند خودم شرايطش را آماده كرده ام. + 87/04/22 به قلم سَم |
لنگه کفش های دختری که به بابایش اس ام اس نمی زند پی نوشت: + 87/04/17 به قلم سَم |
دوباره دست دلم مي لرزد، نشانه چيست؟
+ 87/03/30 به قلم سَم |
مسافری را در نظر بگیرید که برای خداحافظی اش "گودبای پارتی" می گیرد تا "خاطره"ای "خوش" قبل از رفتنش بسازد. مهمانان این پارتی، تمام لبخندهای نزده شان را همراه آورده اند تا "خوش" بگذرد. "رقص" در این مهمانی "Dance" نیست، بلکه با دو "بشکن" همزمان دو دست، گردنِ کمی "کج" شده، و یک زانوی کمی "تا" خورده شروع می شود و با تعویض مکرر "تا" و"خم" و "شِکَن" بین همین اعضا ادامه می یابد. – در گودبای پارتی، حتی در نهایت ایرانیزاسیون، کسی کمر "قِر" نمی دهد.- حال آنکه همه خوب می دانند این مهمانی خداحافظی واقعی نیست و آخرین "خاطره" و آخرین تصویر، جلوی گیت فرودگاه، و با چشم های اشکبار به جای لب های خندان، شکل می گیرد. اما این "واقعیت مجازی" و این "همایش رسمی" جزء جدایی ناپذیر زندگی اجتماعی ما انسان هاست و آنقدر اهمیت دارد که برای آن بهترین لباس های مان را بپوشیم. شمارش معکوس به پایان رسیده. هیچ بمبی، برای رسیدن به لحظه انفجار، زمانش forward تغییر نمی کند. از فردا، ساعت ها forward می چرخند و دیگر هیچ "رسمیت" و جذابیتی ندارند. بُمب، "رسماً" ترکیده، همه چیز را به هوا فرستاده و من، میان گرد و غبار خاطره ها، هنوز قدم می زنم. پی نوشت: خودم هم خوب می دانم آخرین روز رسمی دانشگاه، -پایان رسمی اش- ، روز آخرین امتحان است. اما خُب، ... ، می دانید که ... من خیلی "رسمی" ام!!!!! + 87/03/15 به قلم سَم |
دخترک، روی ستاره ها می پرید پاشو محکم فشار می داد که نیفته لیز می خورد از رو ستاره بخت من - بس که کج و کوله ست - . هر کی تو آبیِ آسمون بیفته سوخته
+ 87/03/12 به قلم سَم |
تراژدی همیشه رو پایین اتفاق می افتد.
+ 87/03/04 به قلم سَم |
حرفی نیست...پس فقط پی نوشت: 1. "بوی شرجی" می آید اینجا. آدم ها "هوای حوا" به سرشان زده. من باران را می فهمم. و تو از آن سوی شهر مراعاشق می شوی. 2. لعنتی صبح ها همه چیزش حال می دهد. حتی صبحانه. حتی خواب!!! 3. تو هیچ وقت حتی یک نامه هم به من ندادی. و من می خواهم از تو یک نامه نخوانده داشته باشم. 4. آمبولانس... آژیرکشان... وسط ترافیک مانده!! 5. دفتر یادداشتم پر شده. یکی را می خواهم به من یک سررسید شیک کادو دهد. 6. من از دست تو در عالم نهم روی / ولیکن چون تو در عالم زیاد است !!!! 7. بازی های وبلاگی را دوست ندارم. حاضر نیستم زورکی دروغ بگویم خب. فکرش را که می کنم، می بینم من هم خوب می توانم از خودم بازی تولید کنم. مثلا: · ایده این یکی را از یکی از نوشته های ایمان جلیلی گرفته ام. شاید قبلا بازی بوده برای خودش. اینکه: سه فرمان شما، روز اولی که به پادشاهی می رسید. · اگر قرار باشد یکی از پست هایتان را حذف کنید کدام را انتخاب می کنید. این یکی مزه خاصی دارد. مجبورید همان پست را یکبار دیگر آن بالا بگذارید تا همه بخوانند. همه دعوتند. همه می توانند بازی کنند. همین. + 87/02/21 به قلم سَم |
دوست دارم چند تا بره کوچیک بگیرم یه سگ یه کلاه حصیری . دراز بکشم زیر سایه یه سنگ بزرگ کلاه رو بذارم رو صورتم . هاپسی مراقب بره هاس. ----------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت: راستی!! یادم رفت!!! دوشنبه هم بهش نگفتم + 87/02/17 به قلم سَم |
به ف.ص. عزیز که هیچ گاه اینجا نمی آید. 1. حاج آقا علیزاده را خیلی دوست داشتم. امام جماعت ماه رمضان سال اول خوابگاه را. شاد بود و خنده رو. روشن بود. نه از بالا و نه از پایین. خودمانی بود. می نشست با بچه ها. حرف می زد. فیلم می دید و فوتبال. می گذاشت بچه ها از اینترنت اتاقش استفاده کنند. دوست داشتنی بود خلاصه. بعد آن رمضان رفت و من فقط یک بار دیگر دیدمش. 2. چند ماه بعد – یکشنبه ای بعد عید بود- خواب دیدم. حاج آقا بود و یکی از دوستانش. بعد معرفی گفت که حاج آقا –دوستش- دیوان حافظی همراه دارد که به کسی جواب ناروا نداده. " تو هم یه نیت کن ببینم چه کاره ای سم!!". نیت کردم. تو را نیت کردم. زد و آمد: " خیانت می کند با من/ یکی از چشم ها یا دست های من". خندیدم: " حاجی... شعر اخوان وسط دیوان حافظ چیکار می کنه؟؟؟" چشم های حاجی چهار تا شده بود. حاجی را بدون لبخند ندیده بودم ... دوباره زدیم. آمد: " کسی گیرد خطا بر نظم حافظ/ که هیچش لطف در گوهر نباشد". 3. حاجی رفت. بیدار شدم. من بودم و دست و چشم خیانتکارم. از خود توی آینه ام وحشت داشتم. تصور اینکه چشمم مرا دروغکی نشانم میدهد، تو را دروغکی نشانم می دهد و همه دنیا را، دیوانه ام می کرد.دست هایم می لرزید. از اینکه مبادا "سم" به خوردم بدهد. خط خطی می کرد جای نوشتن. موقع تایپ، آنقدر حواسم به دستم بود که نمی دانستم چه می گویم –این را تو خوب می دانی- . بوی خیانت تک تک سلول هایم را گرفته بود. 4. خط زدم. با چشم ها و دست هایم خط زدم. خط کشیدم روی اسم تو و خودم را زیر این خط لعنتی دفن کردم. یکشنبه بود. 5. همه وجودم بوی خیانت می داد. پاهایم جایی می رفتند که نمی خواستم. چشم هایم جایی را می دیدند که نمی شناختم. قلبم، خون را تُف می کرد به سلول های خائنم. و من در وحشت یک خیانت... در خیال یک آرامش... سال ها زندگی کردم. 6. بزرگ شده ام. بابا صدایم می کنند. خیلی جاها رویم حساب می کنند. خیلی کارها می کنم و کار خیلی ها را راه می اندازم. افتاده ام توی جریان زندگی. زندگی برای همه. زندگی پسرکی که از نگاه هایش می ترسد. نگاه هایی که یکشنبه ها و یکشنبه های زیادی از کنار نگاه تو رد شد، یخ کرد و "... ز هم بی خبریم". 7. "مدیریت" گرفت روحم. خسته شد. می خواست نفس بکشد. آرام آرام از همه چیز کشید کنار. کنار کشید تا شاید یک سال، یک سال فقط برای خودش زندگی کند. 8. "شب خیابان مثل من است ... هر از گاهی خاطره ای بی احتیاط از آن می گذرد... دلم یک تصادف جدی می خواهد... پر سر و صدا... آمبولانس ها سراسیمه شوند... و ... کار از کار بگذرد". 9. دوشنبه عجیبی است. نماز صبحم قضا شد. به جایش خواب متالیکا می بینم. "ن" اس ام اس زده و از "من می خواهم بر گردم به ... " برایم می گوید. فکر بازگشت و شیطنت وجودم را فرا می گیرد. و جاده زندگی ام را، توی خیال، به عقب قدم می زنم. 10. ... و ناگهان یک لحظه... یک لحظه تاریک... یا روشن... 11. ... و نگاه –شاید- پرسشگر تو... . نگاهی که خودم رابا تلفنی دروغین از زیر آوارش فراری دادم. می دانی؟؟؟ راستش باز هم یک لحظه چشم های حاجی چهارتا شد. لبخند نمی زد ... به دستهایم نگاه کردم که مبادا... که یادم آمد چشم هایم ... . شوق بعد سه سال دیدنت از پس ترس من بر نیامد. 12. من تو را با یک دروغ شروع کردم –خودت خوب می دانی کدام را می گویم-. و خیال می کردم با یک خواب تمام شده ای. راستش را بخواهی تمام آن یکشنبه های نگران، خوابم را جلوی نگاهم پرده می کردم که مبادا خیانتش را یادم بیاورد. ذوق نهفته ام را با خوابی سرکوفت می کردم که جرئت قدم زدن به گذشته –شیرینم؟؟!!- را از من می گرفت. سه سال ،خیالم دروغم را از من گرفت وامروز می خواهم راست راستکی دیگر خیال نکنم. 13. تقارن عجیبی ست. سیزده و سی و یک. " یا گةر دةسه خةسة خیوة، خُله دةلةم خَفِنه / یا گةر ایویش دة جارَه، گُچان لَه پِشت چَةمِةنِه" تصدقت س.م (سم) + 87/02/11 به قلم سَم |
... من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار . ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه... الف. بامداد ------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: اندر احوالات پستی که حذف شد: بعضی وقتا حال آدم بد میشه. مجبوره بالا بیاره تا رفرش شه. اگه توی جمع باشه خیلی زشته. من بالا آوردم خب... خودمم زمینش رو طی کشیدم. ... و می دونی همه اش رو مدیون تو ام (مخاطب خاص). + 87/02/09 به قلم سَم |
تمام شب را با يك زن سرخ پوست سر مي كردم. + 87/02/05 به قلم سَم |
من هر جا می رم آفتاب رو با خودم می برم رفیق. -------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: تولدت مبارک JJ ِ خوب و مهربان. + 87/01/29 به قلم سَم |
حس خوبی دارم
مثل حس بعد از استفراغ . . . --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت: چقدر روزها دراز شدن. شدن قد یکی که ازش خوشم نمی آد. + 87/01/24 به قلم سَم |
*. که هر چه کرد با من آن آشنا کرد. **. مسئولیت هر گونه بداشت سوء بر عهده خواننده می باشد. + 87/01/23 به قلم سَم
سبز درخت ها جوان شده
بوی خاک باران خورده می پیچد توی کلاس . . صبح بعد نماز سردم بود لعنت کردم نمی دانستم چه خبر است لهجه استاد امروز چه شیرین شده: "این تولز اف.دی.سی پونزه سالست از رده خارجست..." . . باد پرده های کلاس را به هم میزند چه خوش ذوقند بچه ها که در را بسته اند و پنجره را باز... . . اِ... استاد!!! نبند پنجره را... . . لعنت به من اگر جزوه بنویسم!!! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت: درست یادم نیست پارسال پاییز بود یا همین موقع ها. هوا تو همین مایه ها بود. یکی از بچه های نیمه متأهل بعد کلی مِن و مِن و غصه خوردن گفت: "گندش بزنن!! بچه ها رفتن. هوا فاز هوای دو نفره اس!!!" + 87/01/20 به قلم سَم |
+ 87/01/18 به قلم سَم |
|
| ||||||