تبليغاتX
ماجراهای يك دروغگوی خوش حافظه

ماجراهای يك دروغگوی خوش حافظه

.

"...و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم"

حسين پناهي

 

این روز ها دارم تکرار می شوم. چرخه ای که دم به دم شعاعش بیشتر می شود و مرا میان گذشته و آینده ام معلق کرده. و هنوز هم...

 

"شب خیابان مثل من است

هر از گاهی خاطره ای بی احتیاط از آن می گذرد

.

دلم یک تصادف جدی می خواهد

پر سر و صدا

آمبولانس ها سراسیمه شوند

و

کار از کار بگذرد".

 

 


جان عزیزتان اگر تازه وارد هستید و کامنت می گذارید آدرس وبتان را درست درمان تایپ کنید تا مجبور نشوم وسط کامنت های خودم جوابتان را بدهم!!


در ادامه مطلب، کمی سم پاشی کرده ام.

 


ادامه مطلب

+ 87/05/15 به قلم سَم |


The years shall run like rabbits

All the clocks in the city

began to whirr and chime:

"O let not time deceive you

You can not conquer time

In headaches and in worry

And time will have his fancy

Tomorrow or today".

 


زیر عکس رفتن متن بیشتر به این خاطره که سایز عکس کمی دست کاری شده. عموما با maximize کردن صفحه درست میشه.

اگر باز هم ایراد داشت خبرم کنید تا فکری به حالش کنم. ممنون از دوستایی که تذکر دادن.

.

.

.

.

.

.

.

خدايا، تو خودت شاهدي كه من چندان دل خوشي از اين جماعت "تنها كُش"ِ "خنده پرست" ندارم، ولي اس ام اس زده و گفته دعام كن!! خدايا!! به عظمت نگاه زهرات، نگاهش رو نلرزون!

+ 87/05/07 به قلم سَم |


گنجشك، با سرعت هر چه تموم تر، روي مسيري كه با مكان تابعيت exponential داشت حركت مي كرد كه يهويي، موازي با مجانب عمود بر مكان تِلِپي افتاد لبه پنجره.

گربه، داخل اتاق، بيدار شد... يه نگاه به پنجره انداخت... پا شد... كش و قوسي به بدنش داد... آروم آروم از روي ميز و صندلي ها اومد لب پنجره... با دست راست گنجشك رو برداشت و همون جا يه لقمه چپش كرد.

.

وسط آروغ زدنش مي شنيدم كه مي گفت: " اين سزاي كسيه كه فكر كنه همه پنجره ها شيشه دارن".

 


پ.ن:

آدم آلبوم جديد سياوش را كه گوش مي دهد، نمي تواند فكر نكند بين ترانه هاي سياوش هم مثل آدم هاي كتاب هاي سلينجر هيچ ربطي نيست.

+ 87/05/02 به قلم سَم |


چند تا آهنگ این روزا توی مخم رژه می رن.

مثل "دل ریخته" شهریار قنبری،

"تقدس" سعید شهروز،

"High Hopes" پینک فلوید،

"Another man’s vine" تام ویتس.

.

یه چیزی گم شده این وسط.

میدونم کجاست ها!!

فقظ نمی دونم چیه!!

.

پ.ن:

1.       دانهیل جان!! یک بار آمدم فیلتر بودی. بعدش آمدم ارور ۴۰۴ می داد. بعدش آمدم بودی با چند پست که نمی شد کامنت گذاشت. الان هم که نیستی. دل نگرانت شدم.

2.       یک شیر پاک خورده ای قسمم داده تعداد پست های صفحه اول را زیاد کنم. چشم!!! ولی آخر خدا خیرت بدهد، می گفتی کدام پست را می خواهی، خودم می آوردمش این بالا. هر چند حدس زدنش سخت نیست.

3.       Deathnote به علت مشغله کاری، موقتا بسته شد.


ادامه مطلب

+ 87/04/30 به قلم سَم |


"از میان تمامی دوستانی که داشته ام، سیگارم برایم بیشتر می سوخت..."

دكتر شريعتي

 

 

  • ببخشيد دكتر!!!  من سيگار نمي كشم.

 

پ.ن:

تازگي ها متوجه شده ام آشناهای زیادی اينجا مي آيند و همين باعث مي شود كمي با دنده دو حركت كنم. هرچند خودم شرايطش را آماده كرده ام.

+ 87/04/22 به قلم سَم |


لنگه کفش های دختری که به بابایش اس ام اس نمی زند

 

  • کتانی های سفیدت را می پوشیدی، همین طور راست منتظر می ماندی تا بیایم و بندهایشان را برایت ببندم. چشم هایت می درخشید و لبخند کوچکت، خلاصه ای بود از دریای شادی، که می کوبید خودش را به در و دیوار قلبت و تالاپ تالاپ، برای رفتن به پارک بی قراری می کرد. آبیِ آسمان، فقط در روزهای پارک رفتن با تو می درخشید. از این پایین، خیره می شدم به خورشید خنده هایت و منتظر بودم تا سُرسُره، تو را ستاره ای کند که قبل از رسیدن به خاک، قاپش می زدم و روی شانه می نشاندمش. هی هولَت می دادم و بر می گشتی پیش بابا. محکم تر هولَت می دادم تُندتر بر می گشتی پیش بابا. تاب، عشق بازی تمام باباها و دخترهایی بود که عصرها پارک می آمدند. یادت هست دلت می گرفت وقتی صف طولانیِ چرخ و فلک کوچک پارک را می دیدی؟؟؟ ... و یادم هست حلقه آغوش کوچکت دور گردنم را، وقتی قبل از خودت توی صف می ایستادم. تمام آرزویت این بود که از آن بالا برایم دست تکان بدهی، و تمام دلهره ام اینکه: "محکمتر بشین".
  • خسته می شوم. کامپیوتر را خاموش می کنم. "عکس بچگی" ات را بر می دارم و به لبخند کوچکت جواب می دهم. عکس را سر جایش می گذارم. قهوه می ریزم. بسته را از توی قفسه کتاب ها بیرون می آورم و باز می کنم. می نشینم و نامه های نفرستاده بابا لنگ دراز به جودی اش را باز هم می خوانم. بعضی جاهایش را خط می زنم. درست می کنم. و باز هم می خوانم. "ممم... این سری بهتر شد." آخر سر همه را می بندم می گذارم توی قفسه. قهوه ام سرد شده.
  • بالکن خانه مان کوچک تر از آن است که همیشه بتوان از تویش ماه را دید. یک گوشه اش افتاده ام و کنارم یک دفتر منتظر نوشتن. امشب می خواستم برایت "عاشقانه" بنویسم. ولی "صادقانه"ای شد که از این اخمالوی سمت راستی کمتر برمی آید. نوشتن از هدیه هایی که گرفته ایم همیشه سخت بوده و از تو، که هدیه خوب خدا هستی سخت تر. هدیه ها، همیشه برای کسانی که آنها را گرفته اند، می مانند و من، این ندای جاماندۀ خدا روی زمین را کادو گرفته ام و گذاشته ام روی گرام، تا "بابایی" گفتنش،فضای اتاقم را پر کند و راحت تر برایش "عاشقانه" و "صادقانه" بنویسم. ... سر و کله ماه پیدا شده... خسته ام و کمی خوابم می آید... برای بابایی قهوه داغ میاری؟

 

 

پی نوشت:

  1. تو هیچ وقت صِفر نبودی. این را می دانم. هیچ وقت هم نمی خواهم صِفر باشی. راحت باش. دوره صِفرها سر آمده.
  2. fvhd nhajk d; nojv ;,];T ili oxvih vh fi [hk ld ovl. Pjd ck ‘vtjk!!!

* استقبال از پ.ن ۲ آنقدر زیاد بود که اصل متن را تحت الشعاع قرار داده. حتی فکر پاک کردنش هم به سرم زده. بی زحمت یه کم ... !!

My daily DEATHnotes

+ 87/04/17 به قلم سَم |


 دوباره دست دلم مي لرزد،

نشانه چيست؟


My daily deathnotes

+ 87/03/30 به قلم سَم |


  1. "رسمیت" یا به عبارت بهتر، "رسمی بودن"، همیشه به معنای واقعیت نیست، چه بسا در بیشتر موارد مترادف است با ادا و اطوارهای دروغین یک عده "من" و "شما". ولی اکثراً آنچه "خاطره"ی در بیشتر موارد "نه چندان شیرین" می شود، همین "دروغ های رسمی" و عصاهای قورت داده و در گلو مانده است.

مسافری را در نظر بگیرید که برای خداحافظی اش "گودبای پارتی" می گیرد تا "خاطره"ای "خوش" قبل از رفتنش بسازد. مهمانان این پارتی، تمام لبخندهای نزده شان را همراه آورده اند تا "خوش" بگذرد. "رقص" در این مهمانی "Dance" نیست، بلکه با دو "بشکن" همزمان دو دست، گردنِ کمی "کج" شده، و یک زانوی کمی "تا" خورده شروع می شود و با تعویض مکرر "تا" و"خم" و "شِکَن" بین همین اعضا ادامه می یابد. – در گودبای پارتی، حتی در نهایت ایرانیزاسیون، کسی کمر "قِر" نمی دهد.- حال آنکه همه خوب می دانند این مهمانی خداحافظی واقعی نیست و آخرین "خاطره" و آخرین تصویر، جلوی گیت فرودگاه، و با چشم های اشکبار به جای لب های خندان، شکل می گیرد. اما این "واقعیت مجازی" و این "همایش رسمی" جزء جدایی ناپذیر زندگی اجتماعی ما انسان هاست و آنقدر اهمیت دارد که برای آن بهترین لباس های مان را بپوشیم.

  1. قبل از من و تو، برای هر چیزی "دوره" ای تعیین کرده اند. "تناوب"ی که هر کدام از ما تنها در "پریود" خودمان "رسمیت" و چه بسا "شخصیت" داریم. و خارج از آن، "اضافی" و گاهی هم "هیچ" محسوب می شویم. "دوره"ها در زندگی ما وجود دارند. می آیند. شروع می شوند. "طول" می کشند. خسته مان می کنند. تمام می شوند. می روند و "بعد" ها، دلمان برایشان "تنگ" می شود. سه مرحله قبل، یعنی درست پیش از "تمام شدن"، "رسم" و "عُرف"ی وجود دارد که ما را مجاب می کند که به هم لبخند بزنیم، از خاطرات خوشمان بگوییم، و آنرا "بهترین" "دوران" خود بدانیم. هر چند صادقانه معترفیم که معصومیت کودکی، کنجکاوی و صداقت نوجوانی و شور و انرژی جوانی را در خودش نداشت.
  2. گستاخی، شورش و یا انقلاب در برابر تناوب و توالی دوره ها، فقط در لحظه "پایان"ِ دوره، وقتی "غرورِ تمام نشدن" ما را پُر کرده، لذت بخش و شادی آور است. ما، چون محکوم به "اجتماع"یم، مشمول قوانین آنیم و اجتماع، چون "دل" نمی شناسد و "رسم" می شناسد، ما را بر می گرداند به همان قالب های چِفت بسته و "از پیش تعیین شده" خودش. حال این وسط، حضور چند "یاغی" که "ساختار شکنی" می کنند، "جو گیر" می شوند و وسط گودبای پارتی کمر قِر می دهند، به قول طرف: " دزدی ست که آمده و سنگی انداخته". ما، حتی اگر "رسم" بشکنیم، "رسمیت" محیط ما را دور زده، در خود حل می کند و "رسم شکستن"مان را می شکند- به قول بچه های همشهری جوان، "نمودارمان را رسم می کند"-. ما، محکوم به اجتماعیم و اجتماع، حکم به اتمام تمام دوره ها، دیر یا زود داده است.
  3. این "دوره" زندگی ما تمام شده، حتی اگر بخواهیم با تمام توانمان کِشش بدهیم. دیگر هیچ وقت آن "همه" ای نخواهیم شد که روز "اول" بودیم. دوستانی داشتیم که باید ما سراغشان را می گرفتیم تا دوست می ماندیم و دوستانی بودیم که اگر تک و توکی سراغمان را نمی گرفتند، دِق می کردیم. "رسم"ِ کهنه هر ساله، امروز، روز آخر، به جنگ همه این "داشتن"ها و "بودن" ها آمده تا آنها را از جاریِ "واقعیت" شُسته، به حباب "خاطره" تبدیل کند. ما، امروز، تُند و تُند، "خم" و "تا" و "شِکَن" را به هم تبدیل می کنیم و روی صورت هایمان نقاشی های "خنده" دار "رسم" می کنیم، تا اگر فردا روزی، مسیر زندگی مان به همدیگر برخورد یا خواستیم خیابان زندگی مان را برعکس قدم بزنیم، نزدیک ترین و "دَمِ دست" ترین نقطه این "دوره"، با خاطره ای شاد در را برایمان باز کند. می خواهیم "پُر خاطره" تمامش کنیم تا به "بهترین" بودنش ایمان داشته باشیم، هر چند معصومیت و صداقت دوره های پیشین را نداشته باشد.
  4. "غرور تمام نشدن" نیست که مرا نگه داشته. حتی چند علامت سوالی که شمارش معکوس این چند روزه، تمام فرصت جواب دادن آنها بود، هم نمی تواند مرا متقاعد کند که "رسم" و "عرف" را بشنکم. علامت سوال ها همیشه بوده اند، همیشه هم می مانند و هم آنها هستند که "سطح" خاطره های آینده ما را از این دوران، "عمق" و "ارتفاع" می دهند. توضیحش را نخواهید. دوستانِ من، همه، خاطره هایشان را پشت این دیوارهای آجری چال کرده اند تا من، امروز، روز آخر، تا یکسال دیگر، در قبرستانِ "خاکستریِ" "خاطرها"، قدم بزنم و زندگی کنم. این "زنده مانی"، نه غرور دارد و نه شادی. من، محکوم به اتمام این دورانم. تا این جای قضیه فرقی نمی کند. اما "محکومیت"ِ من به "اجتماع"، مرا وادار به گرفتن "گودبای پارتی" کرده. و من، با "تلخند"، به "رسمۛخند" های روی صورت آشنا ها خیره شده ام و حسرت نگاهم، به عمق "خاطره" ها و "حادثه" های مغزم به کاوش نشسته، تا "علامت سوال" هایی را که "نمی دانم کي" ها، نمی دانم چرا نمی دانم کُجا به زندگیم آویختند را برایم روشن کنند.

شمارش معکوس به پایان رسیده. هیچ بمبی، برای رسیدن به لحظه انفجار، زمانش forward تغییر نمی کند. از فردا، ساعت ها forward می چرخند و دیگر هیچ "رسمیت" و جذابیتی ندارند. بُمب، "رسماً" ترکیده، همه چیز را به هوا فرستاده و من، میان گرد و غبار خاطره ها، هنوز قدم می زنم.

 

 

پی نوشت:

خودم هم خوب می دانم آخرین روز رسمی دانشگاه، -پایان رسمی اش- ، روز آخرین امتحان است. اما خُب، ... ، می دانید که ... من خیلی "رسمی" ام!!!!!

+ 87/03/15 به قلم سَم |


 

دخترک،

روی ستاره ها می پرید

پاشو محکم فشار می داد که نیفته

لیز می خورد از رو ستاره بخت من

- بس که کج و کوله ست -

.

هر کی تو آبیِ آسمون بیفته سوخته


My Daily DEATHNOTES

+ 87/03/12 به قلم سَم |


 

تراژدی همیشه رو پایین اتفاق می افتد.


My daily Deathnotes

+ 87/03/04 به قلم سَم |


 

حرفی نیست...پس فقط پی نوشت:

 

1.       "بوی شرجی" می آید اینجا. آدم ها "هوای حوا" به سرشان زده. من باران را می فهمم. و تو از آن سوی شهر مراعاشق می شوی.

2.       لعنتی صبح ها همه چیزش حال می دهد. حتی صبحانه. حتی خواب!!!

3.       تو هیچ وقت حتی یک نامه هم به من ندادی. و من می خواهم از تو یک نامه نخوانده داشته باشم.

4.       آمبولانس... آژیرکشان... وسط ترافیک مانده!!

5.       دفتر یادداشتم پر شده. یکی را می خواهم به من یک سررسید شیک کادو دهد.

6.       من از دست تو در عالم نهم روی / ولیکن چون تو در عالم زیاد است !!!!

7.    بازی های وبلاگی را دوست ندارم. حاضر نیستم زورکی دروغ بگویم خب.  فکرش را که می کنم، می بینم من هم خوب می توانم از خودم بازی تولید کنم. مثلا:

·    ایده این یکی را از یکی از نوشته های ایمان جلیلی گرفته ام. شاید قبلا بازی بوده برای خودش. اینکه: سه فرمان شما، روز اولی که به پادشاهی می رسید.

·    اگر قرار باشد یکی از پست هایتان را حذف کنید کدام را انتخاب می کنید. این یکی مزه خاصی دارد. مجبورید همان پست را یکبار دیگر آن بالا بگذارید تا همه بخوانند.

همه دعوتند. همه می توانند بازی کنند. همین.

 

  •  وبلاگ دوم من هم قبل از موعد افتتاح شد. همین.

+ 87/02/21 به قلم سَم |


 

دوست دارم چند تا بره کوچیک بگیرم

یه سگ

یه کلاه حصیری

.

دراز بکشم زیر سایه یه سنگ بزرگ

کلاه رو بذارم رو صورتم

.

هاپسی مراقب بره هاس.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

راستی!!

یادم رفت!!!

دوشنبه هم بهش نگفتم

+ 87/02/17 به قلم سَم |


به ف.ص. عزیز که هیچ گاه اینجا نمی آید.

 

1.    حاج آقا علیزاده را خیلی دوست داشتم. امام جماعت ماه رمضان سال اول خوابگاه را. شاد بود و خنده رو. روشن بود. نه از بالا و نه از پایین. خودمانی بود. می نشست با بچه ها. حرف می زد. فیلم می دید و فوتبال. می گذاشت بچه ها از اینترنت اتاقش استفاده کنند. دوست داشتنی بود خلاصه. بعد آن رمضان رفت و من فقط یک بار دیگر دیدمش.

2.    چند ماه بعد – یکشنبه ای بعد عید بود- خواب دیدم. حاج آقا بود و یکی از دوستانش. بعد معرفی گفت که حاج آقا –دوستش- دیوان حافظی همراه دارد که به کسی جواب ناروا نداده. " تو هم یه نیت کن ببینم چه کاره ای سم!!". نیت کردم. تو را نیت کردم. زد و آمد: " خیانت می کند با من/ یکی از چشم ها یا دست های من". خندیدم: " حاجی... شعر اخوان وسط دیوان حافظ چیکار می کنه؟؟؟" چشم های حاجی چهار تا شده بود. حاجی را بدون لبخند ندیده بودم ... دوباره زدیم. آمد: " کسی گیرد خطا بر نظم حافظ/ که هیچش لطف در گوهر نباشد".

3.    حاجی رفت. بیدار شدم. من بودم و دست و چشم خیانتکارم. از خود توی آینه ام وحشت داشتم. تصور اینکه چشمم مرا دروغکی نشانم میدهد، تو را دروغکی نشانم می دهد و همه دنیا را، دیوانه ام می کرد.دست هایم می لرزید. از اینکه مبادا "سم" به خوردم بدهد. خط خطی می کرد جای نوشتن. موقع تایپ، آنقدر حواسم به دستم بود که نمی دانستم چه می گویم –این را تو خوب می دانی- . بوی خیانت تک تک سلول هایم را گرفته بود.

4.       خط زدم. با چشم ها و دست هایم خط زدم. خط کشیدم روی اسم تو و خودم را زیر این خط لعنتی دفن کردم. یکشنبه بود.

5.    همه وجودم بوی خیانت می داد. پاهایم جایی می رفتند که نمی خواستم. چشم هایم جایی را می دیدند که نمی شناختم. قلبم، خون را تُف می کرد به سلول های خائنم. و من در وحشت یک خیانت... در خیال یک آرامش... سال ها زندگی کردم.

6.    بزرگ شده ام. بابا صدایم می کنند. خیلی جاها رویم حساب می کنند. خیلی کارها می کنم و کار خیلی ها را راه می اندازم. افتاده ام توی جریان زندگی. زندگی برای همه. زندگی پسرکی که از نگاه هایش می ترسد. نگاه هایی که یکشنبه ها و یکشنبه های زیادی از کنار نگاه تو رد شد، یخ کرد و "... ز هم بی خبریم".

7.    "مدیریت" گرفت روحم. خسته شد. می خواست نفس بکشد. آرام آرام از همه چیز کشید کنار. کنار کشید تا شاید یک سال، یک سال فقط برای خودش زندگی کند.

8.    "شب خیابان مثل من است ... هر از گاهی خاطره ای بی احتیاط از آن می گذرد... دلم یک تصادف جدی می خواهد... پر سر و صدا... آمبولانس ها سراسیمه شوند... و ... کار از کار بگذرد".

9.    دوشنبه عجیبی است. نماز صبحم قضا شد. به جایش خواب متالیکا می بینم. "ن" اس ام اس زده و از "من می خواهم بر گردم به ... " برایم می گوید. فکر بازگشت و شیطنت وجودم را فرا می گیرد. و جاده زندگی ام را، توی خیال، به عقب قدم می زنم.

10.   ... و ناگهان یک لحظه... یک لحظه تاریک... یا روشن...

11.  ... و نگاه –شاید- پرسشگر تو... . نگاهی که خودم رابا تلفنی دروغین از زیر آوارش فراری دادم. می دانی؟؟؟ راستش باز هم یک لحظه چشم های حاجی چهارتا شد. لبخند نمی زد ... به دستهایم نگاه کردم که مبادا... که یادم آمد چشم هایم ... . شوق بعد سه سال دیدنت از پس ترس من بر نیامد.

12.  من تو را با یک دروغ شروع کردم –خودت خوب می دانی کدام را می گویم-. و خیال می کردم با یک خواب تمام شده ای. راستش را بخواهی تمام آن یکشنبه های نگران، خوابم را جلوی نگاهم پرده می کردم که مبادا خیانتش را یادم بیاورد. ذوق نهفته ام را با خوابی سرکوفت می کردم که جرئت قدم زدن به گذشته –شیرینم؟؟!!- را از من می گرفت. سه سال ،خیالم دروغم را از من گرفت وامروز می خواهم راست راستکی دیگر خیال نکنم.

13.  تقارن عجیبی ست. سیزده و سی و یک. " یا گةر دةسه خةسة خیوة، خُله دةلةم خَفِنه / یا گةر ایویش دة جارَه، گُچان لَه پِشت چَةمِةنِه"

 

 تصدقت

س.م (سم)

 

 

+ 87/02/11 به قلم سَم |


...

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

.

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه...

 

الف. بامداد

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: اندر احوالات پستی که حذف شد:

بعضی وقتا حال آدم بد میشه.

مجبوره بالا بیاره تا رفرش شه.

اگه توی جمع باشه خیلی زشته.

من بالا آوردم

خب...

خودمم زمینش رو طی کشیدم.

...

و می دونی همه اش رو مدیون تو ام (مخاطب خاص).

 

+ 87/02/09 به قلم سَم |


تمام شب را با يك زن سرخ پوست سر مي كردم.

 

 

  1. سرخ سرخ نبود. چيزي بين سرخ و زرد. شايد يراي خودشان سبزه به حساب مي آمد. هم رنگ تعليق. خماري. جذبه اي داشت، آن چنان كه آدم حس مي كرد دارد از پايين نگاهش مي كند. عظمت نبود كه مجبورِ به تعظيم شوي. جذَبه بود. مي كشيدت داخل. حلت مي كرد و مي بردت به جايي كه ... جايي كه ... حس خوبي داشت.
  2. بر خلاف همه فقط يك طرف صورتش را رنگ كرده بود. خطي بود سياه. شكسته. انگار اين خط را فقط براي او ساخته اند. كشيده اند. شايد هم فقط مي توانست كار خودش باشد. شكستگي خط، روي گونه حالتي ماندگار به صورتش مي داد. مثل چاله اي كه با لبخند روي صورت كسي بنشيند. خطِ شكسته به تو لبخند مي زد. دعوتت مي كرد كنارش بنشيني و نگاهش كني.
  3. زبان هم را نمي فهميديم. اما نگاه هم را چرا. عمقي داشت حرف هاي نگاهش كه نمي فهميدم. و من... شيطنت دروغهايم، تنها عُرضه ام بود براي عَرضه ... مي خنديد به دروغهاي نگاهم. چشم هاي آبي اش- كه در آن جهنم صورت، عجيب آرام بود- با خنده اش تنگ مي شد ... مي رفت و تكه اي از چوب مقدس را آتش مي زد. دودش را به چشم هايم فوت مي كرد و قاه قاه مي خنديد.
  4. آتش روشن مي كردند. آواز مي خواندند. تبر دستشان مي گرفتند و نيزه. مي رقصيدند. نمي رقصيد ... دهل مي زد. و صداي دهلش را از نزديك گوش مي دادم. مغز سرم يخ مي كرد. مي لرزيدم. بند بند وجودم مي لرزيد از سرماي دهلش... مي جنبيد... اوج مي گرفت و با دست او روي دهل فرود مي آمد.
  5. تنش بوي عجيبي داشت. بوي عرق بود و آتش آن چوب مقدس... بوي رهايي كه اسيرت مي كرد. بي وزني سنگين. مي توانستي خودت را راحت رويش رها كني ... تا اين موج هر جا مي خواهد تو را ببرد.
  6. صبح، روي تختم بودم. تنم بوي عرق مي داد و آتش آن چوب مقدس. سرم سنگين شده بود و پاهايم بي حس. جلوي آينه رفتم. رد بالش روي صورتم مانده بود... شكسته... و توي چشم هاي پف كرده ام – كه در آن بهت صورت، عجيب مي درخشيد- زني سرخ پوست ... تبر به دست...مي خنديد.

 

+ 87/02/05 به قلم سَم |


 

من هر جا می رم آفتاب رو با خودم می برم رفیق.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:

تولدت مبارک JJ ِ خوب و مهربان.

+ 87/01/29 به قلم سَم |


حس خوبی دارم

مثل حس بعد از استفراغ

.

.

.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

چقدر روزها دراز شدن.

شدن قد یکی که ازش خوشم نمی آد.

+ 87/01/24 به قلم سَم |


 

  • شواهد و  قرائن حاکی از این است که نهان خانه اسرار ما به تازگی مورد هجوم قبایل وحشي آشنا – و نه بیگانه*- قرار گرفته و یا خواهد گرفت. نشان به این نشان که این پیج روی تمام مانیتورهای جهان –از جمله مانیتور شما- قابل پیگیری می باشد. راستش اولش از این آقای خودسانسوری خواستیم بیاید پیش مان بلکم هدایتمان کند از شرشان خلاص شویم. اما دیدیم نه!!! این کارها سوسول بازی حساب شده و لذا بی خیال شدیم. شما نیز جنبه اش را داشته باشید خب!!
  • از آنجا که به قول آقای "مخ" – که رفتارش در تناقض شدیدی با اسمش است- ما یک شخصیت فرهنگی می باشیم، زشت است حرف ناروا از دهانمان خارج شود. فلذا از طرف ما چند تا فحش نکشیده آب دار به خودت بده!!
  •     "به یک فروند دوست دختر (مجهز به سیم کارت ایرانسل)  جهت استفاده ی بهینه از خدمات رنگارنگ نامبرده** نیازمندیم." اين را ما نگفته ايم. اين "پسرک آبستن" همسايه مان خواست.
  • حالا ما – كه به قول بعضی ها دپرشن حاد داريم-  را چه به طنز نوشتن؟؟؟ راستیَتش امروز برد های بسیج و انجمن دانشگاه را که می خواندیم، خُنکای خاصی وجود و حواشی مان را پر کرد. کیفور شده و محظوظ گشتیم. اثرش را مي بينيد كه؟؟!!
  • کامنت های این پست همین جوری بی خودی بسته شده. هر گونه ارتباط این مورد با آقای خودسانسوری گزینه اول به شدت تکذیب می شود. غُر بزنید می دهیم تکثیرش کنند.
  • تازگی ها زیادي فک می زنیم. دلمان برای مینی مال هایمان تنگ شده.

 

*.  که هر چه کرد با من آن آشنا کرد.

**.  مسئولیت هر گونه بداشت سوء بر عهده خواننده می باشد.

+ 87/01/23 به قلم سَم


سبز درخت ها جوان شده

بوی خاک باران خورده می پیچد توی کلاس

.

.

صبح بعد نماز سردم بود

لعنت کردم

نمی دانستم چه خبر است

لهجه استاد امروز چه شیرین شده:

"این تولز اف.دی.سی پونزه سالست از رده خارجست..."

.

.

باد پرده های کلاس را به هم میزند

چه خوش ذوقند بچه ها که در را بسته اند

و پنجره را باز...

.

.

اِ... استاد!!!

نبند پنجره را...

.

.

لعنت به من اگر جزوه بنویسم!!!

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

درست یادم نیست پارسال پاییز بود یا همین موقع ها. هوا تو همین مایه ها بود. یکی از بچه های نیمه متأهل بعد کلی مِن و مِن و غصه خوردن گفت: "گندش بزنن!! بچه ها رفتن. هوا فاز هوای دو نفره اس!!!"

 

+ 87/01/20 به قلم سَم |


  1. تعطيلات، در حضور حراست محترم، دزد اومده خوابگاهو زده. وسط همه خرت و پرت هايي كه از سامسونتم بيرون ريخته بود، چند تا نامه قديمي از چند تا دوست قديمي پيدا كردم. چند دقيقه اي رو باهاشون خنديدم و بغض كردم. اي تو روح هر چي ايميل و چت و تكنولو‍‍ژي و اين مزخرفاته...
  2. ام پی تری پلیرم خراب شده. حتی با reset هم درست نشده. به صداي بني بشر كه مي رسه قات مي زنه. از همه بيشتر با ضعيفه جماعت مشكل داره. از همه بيشتر هم با evanescense. كسي نمي دونه چه مرگشه؟؟
  3. اين دستگاهه راه افتاده. يه صفحه داره كه دستم رو مي ذارم روش، شروع مي كنم به حرف زدن. شيطونيم گل مي كنه باهاش. خيلي زبله. سخت بشه دورش زد. دو تا خالي نبستي جيغش در مي آد. ديگه شب ها جاي قدم زدن و كتاب خوندن وقتم رو با اين مي گذرونم. حيف محض رعايت بچه ها نمي شه زياد طولش داد. خب: معذور همي دار اگر شور ز حد شد
  4. وقتي درياچه يخ مي زنه، اردك ها كجا مي رن؟؟؟
  5. هر كي منو به بازي پنج آرزوي محال دعوت كنه خره!!!

+ 87/01/18 به قلم سَم |


X

حرف ها سه جورند:
حقیقت که نمی دانم چیست
واقعیت که عذابم می دهد
و دروغ...که تنها پناهم است
.
.
.


صفحه نخست
پست الکترونيک


My Daily DEATHnotes


دروغ هاي قبلي

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


مي خوانمشان

خوابهاي يك ديوانه در جهان مسطح
طرفداران ترانه عليدوستي
ما براي شما مي نويسيم
طرفداران شهرام ناظري
محمد امين چيت گران
خانم دانهيل قرمز
جوجه اردك زشت
كامران نجف زاده
همشهري جواد!
همشهري جوان
حسين جعفريان
توكا نيستاني
anonymous
پدر خوانده
Deathfan
spotlight
ليلا وزيني
Density
لیمو بانو
همكنون
تيركمون
بوحلیم
نجمه
داود
پازل
مينا
ناژين (دختر كوچولو)